Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

تاجیــــکان در گــذرگـــاه تــاریـــخ (خـُـراســـان باختـــری یــا افغــانســتان کنـــونی) بخش پنجم PDF پرینت ایمیل
مقـــــــالات - تاریخــــــی
نوشته شده توسط پروفیسور رسول رهین   
سه شنبه ، 23 مهر 1392 ، 07:50

(شـــاه حبیب الله کلــــکانی)ظهـــور باغبـــــان بچـــهء تاجیــــک تبـــار:
(شـــاه حبیب الله کلــــکانی)

مسلم اینست که افغانستان با كسب استقلال سياسي درسال ۱۹۱۹ عملاً از قلمرو مستعمرات بريتانياي كبير جدا و ساختار قدرت دولتي و نوع رژيم سياسي آن از امارت به پادشاهي مشروطه تغيير يافت. پادشاه ترقي خواه افغانستان پروفیسور رسول رهینديگر مانند اسلافش مردم را «رعاياي من» خطاب نمیكرد. او پس از حصول استقلال كشور، عاشقــانه «همه نيروي خودرا وقف سياست جامع اصلاحات اداري و اجتماعي كشور كرد و شعار «قلم به جاي شمشير را فرياد كشيد».

به دنبال اين تحولات عظیم اجتماعی، طي سال هاي نخست، مردم احساس آزادي و تصاحب حق خود اراديت کردند و اما اينكه چرا اين احساس و درك در جامعه و در ميان آحاد مردم پايدار باقي نماند وتا قبل از نهادينه شدن، به يأس وبي باوري مبدل گردید، بستگي به ناهنجاري ها و چالش هايی دارد كه شاه اصلاح طلب افغانستان با آن دست و پنجه نرم كرد و نتوانست اعتقادات ملی و مترقی خودرا از پدیده های ویرانگر تبارپرستی و عقیدتی جدا نگهداری کند. بزودی جوانه های تبار پرستی و نشانه های برتری جویی لسانی او تبارز کرد و جابجا سازی کوچیهای پشتون تبار در مناطق تاجیک و اوزبک نشین زیر نام نظامنامه ناقلین آغاز گردید و مردم علیه اصلاحات و نوگرایی های او ایستادند.

انگلیس که در لباس حضرات و ملاهای عمامه پوش در مساجد و مکانهای مقدس کشور بستر انداخته بود دست بکار شد، خلا ها و کمبودیهای نظام را که خاموشانه در مغز و نهاد توده های وسیع مردم رشد کرده بود، بر ملا ساخت و مردم کشور را علیه نظام تبار پرست بر انگیخت.

در پهلوی آن، سیاستهای لسانی و تبارگرایی محمود بیگ طرزی با اشاعه مقاله تبار پرستانه یی زير عنوان "زبان افغانی، اجداد زبانهاست" به بحث مفصل در حوزه زبان پرداخته و در پايان آن نتيجه گیری کرده بود که: " زبان افغانی اجداد زبانها و ملت افغانی اجداد اقوام آريا می‌باشد." (1) محمود طرزی تأکيد داشت که "در مکتب‌های ما، اهمترين آموزش‌ها، بايد تحصيل زبان افغانی باشد. از آموختن زبان انگليزی [انگليسی]، اردو و ترکی حتی فارسی کرده تحصيل زبان افغانی را مهم جلوه داده، تأکید میکرد که هرچه عاجل به تحصیل آن اقدام صورت گیرد. او مینویسد: به فکر عاجزانه‌ ما، يگانه وظيفه انجمن عالی معارف، اصلاح وترقی و تعميم زبان وطنی و ملتی افغانی باید باشد..." تند رویهای دینی، ارشادات نا سالم و زهرپاشیهای تفرقه بر اندازانه محمودبیگ طرزی سبب گردید تا ازپاییز سال ۱۹۲٨ تا تابستان سال۱۹۲۹ نشانه هایی بوجود آید که دیگردوره امان الله را عملاً به پایان خود نزدیک می ساخت. (2)

در اوج شرایط مایوس کننده رهبریت ناسالم ملی و بروز ناهنجاریهای دینی و تباری در فضای سیاسی افغانستان، مهره های نوی بوجود آمد که همه مدعی رهبری و گره گشای مسایل مبرم کشور بودند. یکی از این مهره ها، شاه حبیب الله کلکانی بودکه بنابر موقعیت خاص ستراتژیک اردوگاهش درکوهدامن زمین بموقع پایتخت را محاصره کرده، شاه منفور شده کشور را خلع نمود. درین مورد و. م. گیلنسن، پژوهنده سرشناس تاریخ شوروی و روابط نظام بین المللی در دوره بین دو جنگ جهانی، در پاسخ به این پرسش که سرشت اجتماعی- سیاسی این نیروها که توانستند حاکمیت را در سرزمین نسبتاً وسیع افغانستان پهن کنند، چگونه بود؟ چنین نتیجه گیری می کند که: « در واقع، امان الله را - اسلامگرایان رادیکال- نیاکان خودش، جنـــــبش کنونی طالبان (شنواریهای پشتون تبار) واژگون کردند.» اما چون موقعیت نظامی و استراتژیک شاه حبیب الله کلکانی در سطح عالی نردیکی و چند کیلومتری ارگ شاهی قرار داشت، گروه عیاران تیز روش مؤفق گردیدند تا زودتر ازدیگران به دروازه های کابل برسند و حکومت شاه امان الله را سرنگون و قدرت کشور را بدست گیرند. (3)

در مورد شخصیت و وجاهت شاه حبیب الله کلکانی گفته ها، نوشته ها و یادداشتهای زیادی ازتاریخ نگاران جهان به روزگارما رسیده است:
قبل از آنکه به یاد آوری یادداشتهای تاریخ نگاران جید جهان پرداخته شود، نگارنده میخواهم چشمدید خودرا طی چند سطر در خورد دوستداران قهرمانان واقعی ملی کشور بدهم. آن اینکه: روزی نگارنده در شهر هامبورگ، جرمنی از بازار کست فروشان کستهای افغانستانی میگذشتم، ویدیو کستی نظرم را جلب کرد. ایـــن ویدیوکست "از سلمان تا سلطان" نام داشت. در بخشی از گرد آورده های این ویدیو کست، شاهان و امیران یکصد سال اخیر افغانستان به مقایسه و ارزش یابی گرفته شده بود. گرد آورنده که یکی از نخبگان آسمان هنر و ادب کشور مان میباشد، در باره هریک از شاهان و امیران کشور ابراز نظری داشت. او در باره شاه حبیب الله کلکانی بیک جمله بسنده کرده گفته بود: "این شخص هفتاد سال ازجانب رهبران، شاهان واطرافیان شان دزد و رهزن معرفی گردید. ولی بعد از هفتاد سال معلوم گردید که آنها یعنی (رهبران و شاهان گذشته افغانستان) دزد و رهزن بودند وتنها امیر حبیب الله کلکانی رهبر بود. (4)

و اما شاه حبیب الله کلکـــانی از نظر مؤرخان جهــــانی وداخلی:
در میان تاریخ نگاران جهان، لودویک ادمک مؤرخ امریکایی در کتاب تاریخی و سیاسی خود بنام "کی کیست در افغانستان" می نویسد: " شاه حبیب الله کلکانی شخصیت مردانه داشت. او در مقابل کارمندان دولت، متمولین و تجاران بی رحم و در برابر غربا و ناداران سخاوتمند بود..."(5) رونالد وايلد نويسنده كتاب امان الله، شاه مخــــلوع افغانستان ۱۹۳۲ او را (رابن هود) كوهها، غازي، خادم دين رسول الله گفته است؛ گري گورین نویسنده سر شناس روسی درکتاب "ظهور افغانستان معاصر ۱۹٦۴ " او را آدم با ديد وسيع و انقلابي نام نهاده است؛ جان ستوارت نگارنده كتاب" آتش در افغانستان" با صفات رابن هود هندوكش، قهرمان، افسر قابل اعتماد، شجاع، تربيه يافته نظامي، ليدر خوب، كركتر پر تقوا، غريبنواز و سمـبول كلاسيك پرولتريا ستايش كرده است.

واما در میان دانشمندان داخلی، استاد خليل الله خليلي از او بعنوان برهنه پاي مظلوم، برخاسته از عمق توده ها، سرباز بيسواد, شجاع، جوانمرد, ذكي، امين، وفادار به عهد, مظفر، فاتح ميدان, قهرمان مردم، پادشاه بي تاج، درباري ساده و بي تجمل، حافظ دين و حامــــي استقلال، فرمانروايی كه آزاد و غير وابـسته زيـست، پـادشـاهي كـرد و شهيد شـد، نام میبرد. (مجله آريـانـاي بـرونـمرزي شماره اول سال ۱۳٧۹) (6)

دانشمند جید دیگری با استفاده از یادداشتهای احمد شاملو نویسنده بیمرگ ایرانی طی مقاله یی زیر نام "امیر حبیب الله کلکانی و نادرشاه" درنشریه آریانای برونمرزی، می آورد که امیر حبیب الله کلکانی انسان با اراده، شریف وبا ایمان بود. او بطور منظم نماز میخواند و از عیاشی، دروغ، خشونت و توهین به دیگران دوری میجست. امیر حبیب الله کلکانی بازن بازی وبچه بازی بیــــگانه بود. علی الرغم اندام بزرگ و تنومند، خوراک کم داشت. بهترین مصروفیتش شکار بود. هنگام کار لباس رسمی سپه سالاری می پوشید. در باقی اوقات لباس محلی وطنی داشت. اکثر سفید میپوشید و دستار می بست. در تابستانها چپلی ملتانی و در زمستانها کلوش روسی به پا میکرد. همیشه لباس پوشاک تمیز به تن میداشت. (7)

داکتر اکرم عثمان محمد زایی در داستان تاریخی خود بنام "مرد و نامرد" از مردانگی امیرحبیب الله کلکانی در مقابل استاد قاسم و دیگران یاد کرده ولحظه شیرینی ساخته است که واقعاً کلمه پردازیهای جناب اکرم عثمان بر کیفیت داستان وشخصیت ممــــــــتاز شاه حبیب الله کلکانی می افزاید. (8)

سـردار محمـــد رحیـــم شـــیون نــوه امیــر عبــدالـــرحمـــان، خاطرات وکـــار نـــامـــه هـــای شـــاه امـــان الله وامیـــرحبیب الله خـــادم دیـــن رسول الله را درکتابی بنام " برگهایی ازتاریخ معاصر وطن ما " بزبان روسی بچاپ رسانیده است. انجنیر سخی غیرت یکی از کارآگاهان سیاسی و ادبی کشور متن روسی این کتاب را به فارسی دری در آورده است.
جناب سخی غیرت، پیشگفتار خود را به این شعارخاتمه می بخشد:"بگذار این نمونه سزاوار ستایش، خامه بدستان کشور را الهام بخشد تا رویدادهای خونین و بزرگ دوران خودرا بنویسند و به نسلهای آینده بیاد گار گذارند." بعد از پیشگفتار درمحتوای اصلی کتاب آمده است که: " باری امیرحبیب الله کلکانی به شیر جان خان گفته بود: " بیا که درکشور جمهوری بسازیم ببینیم نتیجه چه میشود." ولی شیرجان خان وزیر دربار دور اندیش بوی توضیح داده بود که برای ایجاد جمهوری زمان لازم است وباید بسیار کار های مقدماتی انجام یابد." (9)

سردار محمدرحیم خان در قسمت دیگرکتاب "برگهایی از تاریخ معاصر وطن ما" می آورد که: " بطور کلی حبیب الله کلکانی، هم در زنده گی و هم در نظریات خود دموکرات بود به غارتگری وتجاوز اجازه نمیداد." در ارزیابی شاملو شاعر بیمرگ ایران نیز این حقایق جلوه های روشن دارد که امیرحبیب الله کلکانی با هواداران شاه امان الله، خاندان نادرخا ن ومخالفان خود بویژه با توده های مردم افغانستان برخورد جوانمردانه وتوأم با مروت ومدارا داشته است. ونیزتا جاییکه از لابلای دفتر خاطرات محمدرحیم شیون دریــافت میشود دو وزیر ویک سپهسالار امیر حبیب الله کلکانی نوه های میر مسجدی خان کوهستانی وبسیاری از مقامات بلند پایه دولت او، فرزندان و نوه های مجاهدان دوران جنگهای اول ودوم افغان وانگلیس و از تبعیدیان دوران استبداد استعماری ودولتمردان تحصیل کرده بوده اند. روا نشاد عطاءالحق پدر زنده یاد عبدالحق واله به زبانهای اردو، روسی، انگلیسی نوشت وخوان میکرد. استاد خلیلی نیز براساس همین منطق داستان "عیاری از خراسان" را نوشته واز ناوابستگی امیر حبیب الله به انگلیسها دفاع کرده است. (مراجعه شود به نوشــــته اکادمیسین دستگیر پنجشیری. سایت خاوران)(10)

روایت است که محمد نادر تعدادی از وزیران و مقامات بلند پایه دو لت امیر حبیب الله را خلاف سوگند قرانی خود بدار آویخت و بمادر گرانمایه شیرجان وزیر دربار و خواجه محمد صدیق فرقه مشر اجاز ه داد تا اجساد فرزندان خودرا بصورت استثنایی در گورستان آبایی شان در پروان به خاک سپارند. ولی مادر باشهامت این جنرال شهید وطن و دختر میر مسجدی خان کوهستانی با کینه مقدسی که علیه استعمار بریتانیا وتکیه گاههای محلی آن درافغانستان داشت به نادرشاه پیغام فرستاد که "شیران گور وکفن ندارند " این زن قهرمان نام "شیر" را آگا هانه بالای فرزند شجاع خود نهاده بوده است وسر نوشت شیرجان فرزند خودرا باسرنوشت شیران تمامی تاکستانها وصحراهای سوزان دیار نازنین خویش گره زده بود.
اکادمیسین پنجشیری می نویسد: به اساس نوشته سخی غیرت وروایت استاد خلیل الله خلیلی، امیر حبیب الله کلکانی به اثر اصابت چره توب در شانه چپش زخمی گردید. قوای او از راه ده کیپک قلعه نه برجه و هزاره بغل به حسین کوت( باغ محمد حسین خان) عقب نشینی وباغ محمد حسین خان را لشکر گاه وقرارگاه خود قرار داده وتوسط سربازان خود با استفاده از طبابت محلی درمان شد وصحت یاب گردید. این روایت استادخلیلی با نظرات شاه آقای مجددی وصاحبزاده عبدالکریم خسروی نیز مطابقت دارد وبـــــــر پایه این روایات قوی است که تبلیغات ذهنیگرانه واقعه نگاران دوران خاندان محمد نادرشاه کاملا بی اعتبار میشو د که گویا انگلیسها اورا تداوی کرده باشند.. (اکادمیسین دستگیر پنجشیری. سایت خاوران) (11)

سردار محمد رحیم خان شیون می افزاید، ولی در دوران حکومت امیر حبیب الله کلکانی، مشروطه خواهان رسماً واجب القتل اعلان نه شدند، و باخاندان نادر برخورد جوانمردانه ومحترمانه صورت گرفت. اما با دوستان دوپهلوی شاه امان الله ازجمله در برابر والی علی احمد مامای شاه امان الله که در مشرقی ادعای پادشاهی کرده بود بر خورد خشونت آمیزصورت گرفت. به روایت " کاکا قیوم گوش بریده کوهدامنی " حق باروت توپ والی علی احمد خان یک پوند بیشتر ازدیگران حواله ووصیت والی علی احمد نیز به این ترتیب رعایت شده بود. بیاد باید آورد که گوش کاکا قیوم کوهدامنی به دستور والی علی احمد به هنگام ترک وظیفه عسکری وپیوستن به جبهه "عیاران خراسان" درشهر جلال آباد بریده شده بود. این روایت از زبان کاکــاقیوم گوش بریده شنیده شده است که والی علی احمد بهنگام مرگ به " عیار خراسان " وصیت کرده بود تا با او بی حـرمتی نشود. نسل جوان کوهدامن به مقصد گرامی داشت وصیت مامای شاه امان لله حق باروت آن "سردار نامدار " را یک پوند بیشتر ازدیگر شورشیان تعیین کرده بودند. نسل جوان کوهدامن درحال حاضر نیز " شیریخ دوخوراکه " را بنام " سرداری " یاد میکنند تا حــــرمت مامای شاه امان لله رعایت شود و فرزندان وطن ازکارنامه های افراط کاران مستبد دوپهلو وبی وفای نظامات کهن درس عبرت بگیرند. (مراجعه شود به نوشته اکادمیسین دستگیر پنجشیری. سایت خاوران) (12)

بیجا نیست در اینجا مخمس مرحوم ملاعبدالمجید آخند را که در اعتزال امیر امان الله خان و جلوس پر میمنت شاه حبیب الله خان کلکانی در سنه۱۲۰٧ شمسی مطابق به (۱۲۴٧ قمری) معادل جنوری ۱۹۲۹ میلادی سروده است بیاد خواننده های عزیز بیاوریم. این شعر توسط سعادت پنجشیری یکی از شاعران جوان، از دیوان مرحومی بنام (الفنامه) انتخاب و ارسال کرده است:

ای مسلمانان عجب روزی نمـــایان آمده
گردش چــرخ فلــک از بهر انسـان آمده
بر سر اهل مسلمانان چه طوفــــان آمده
هر طرف وقت خروش جمله کفـران آمده
هرکه در دین می شتابد اهل ایمان آمده
یاد کن از آدم و نوح و خلیل الله گذشـــت
یوسف وموسی نماندوشاۀ اوادنی گذشت
چون سلیمان نبی اسکنـدر و دارا گذشت
خسروخاقان نماند وقیصر و کسرا گذشت
رفته رفته نوبت امــــان الله خان آمده
مدت ده سال بود در تخت کــابل در امان
صاحب تاج و نگین و با هزاران عــزوشأن
کوکب و بخت و تجمل در رکابش بَُد دوان
طالع بختش نگون گشت وگلستانش خزان
ناگهان از تخت آسایش گریزان آمده
کرده بود حکم خداوند منشی روزالست
نامۀ عنوان اورا در شقــاوت پای بست
زان سبب کردبا نصارالطف واحسـان ونشست
رأی نا منظورشرع مصطفی را کار بست
این عقوبتها سرش از امر سبحان آمده
عالم از دست نصارا گشته عاجز، پایمال
شرق تا غرب جهان را برگرفته لا محال
از حد قطب جنوبی تــا حد قطب شمال
از مسلمانان نمانده جز به دنیا خال خال
آخرین قصد گرفتن خاک مایان آمده
جا گرفت درملک کابل چند از قوم کفار
مکر و استتراج ها کردند بـیرون ازشمار
مکتب الحادیِ یونان نمــــودند اختیار
عاقبت ادیان باطل را بکـــردند آشکار
دشمن دین رسول و اهل ایمان آمده
با چنین تدبیرها وحکمت و مکــــر فزون
پادشاه ملک مارا کــرده اند از دین بیرون
در رواج دین باطل گشتـــند اورا رهنمون
ازشراب خبث معجون گشت سودای جنون
پیروی دین نصارا و جهودان آمده
هرکسی ناحق شناس نعمت سبحان شود
گر ملک باشد سزای لعنت و کفـران شود
قهر عالم سوز حق اندر سرش ریزان شود
از فراز اوج عزت در زمین یکـــسان شود
این چنین نازو تکبر کار شیــطان آمده
سیر ها کرد تا ببیند حکمـــت سلطانیه
رفت تا ملک فرانس و امریک و المانیه
هند، پاریس و اروپـــــا، دولت بلغاریه
تا به مسکاوی اروس و دولـت برطانیه
باز از سیر اقالیم در خــراسان آمده
با فرانسی عهد کرد وامر اورا بســت کار
شربت ام الخبایث را به خود کـرد اختیار
مرد وزن را فرق نبود هیچ درشهر و دیار
نه ز بنده شرم شان و نه ز خوف کردگار
سر برهنه،رو کشاده همچو مردان آمده
بدعتی کرد آشــــــکار و سنتی را درخفا
زین مصیبت خلق را شدکینه اندرسینه ها
با خدای خویشتن بودند هــردم عذرخواه
یا اللهی کن تو روشن دین پاک مصطفی
این چه جبر است وستم از بهر مایان آمده
این سخن آمد گران براهل ایمان آن زمان
جمله میبردند پناه با خالق کـــون و مکان
الامان از دست این بدخُلق نــادان الامان
از چنین کار بد او مرد و زن شــد درفغان
غلغل روز جـــزا در کابلســـــتان آمده
از وفای دین پــــــــاک سرور عالیجناب
موج دریای قهاری آمــــــــده در التهاب
از حدسمت شمــــالی سر برآورد دو شباب
هرکدام از غیرت دین گشته اند باز و عقاب
بر سریر تخت کابل آتش افشان آمده
چون دعای اهل ایمان شد به درگاهش قبول
از سحاب لطف بیچون گشت بـــارانی نزول
ابررحمت درفشان شـــــد بر سراهل رسول
یعنی آن سیدحسیـــن خان دودۀ پاک بتول
صفدر میدان زنسل شاه مردان آمده
عاقل و با رأی و هوش وعادل نیک اختراست
صاحب تدبیر،جاه و اصلِ عـــالی گوهر است
خانه زاد مصطفی و نسل پــــاک حیدر است
زان سبب درشرع انورمشفق و دین پرور است
پهلوان و سرکش و آزرم جولان آمده
در شجاعت برده گوی از نادر روی زمین
درسخاوت حاتم طائی به پیشش کمترین
آنکه اورا اینچنین خصلت بود بـاشد یقین
مرتضی رانسل پاک ومصطفی راهمچنین
زینت تاج وسریر وشاه دوران آمده
در تواریخ ها بدیدم مـــن به خط دلکشی
گردد پیدا در زمان آخرین گــــردن کشی
نام او«حبیب الله خان»بوالعجایب سرکشی
بیخ کفرو ظالمان را میکــــند رستم وشی
آن جوان نادر امروز از کوهستان آمده
استعانت خواست هردو از روان مـــرشدان
ازشهی بغداد- هندو آندو غوث انس و جان
از اهالی ِ سیادات مجــــــــــدد زادگان
از فقیری مشرق و آن قــــدوۀ دور زمان
بر سر هردو دعای آن عزیزان آمده
از بشارات عزیزان هردو آن عــــالیجناب
چون دعا بگرفته اند ازصاحب قطب تگاب
از دعای عالمان و امـــــر شرع مستطاب
با فتح ونصرت نهادند پای مردی دررکاب
هردو شهبازشکاری روی میدان آمده
قرعۀ دولت«حبیب الله»به نام وحال تست
کوکب بخت و تجمل هردو در اقبال تست
تخت کابل را مسخر کن که استقبال تست
لشکر اسلامیان یکـــسر همه دنبال تست
زانکه امروز برسر تو فضل رحمان آمده
آیت انافتحنا بر سرت جلـــوه گر است
جسم پاکت را حصارو یاسداسکندراست
چاریاران محمد(ص) در غزایت یاور است
عزم تسخیریجهان کن دشمنانت ابتراست
وعدۀ وقت خروج مهدی اعــیان آمده
پر شود آوازۀ شمـــــــشیر تو زیر فلک
مؤمنان آیند به زیر طـــوغ تــو بهرکمک
نصرت آید از خداوندت به افــــواج ملک
خیزکن گلرنگ از خــون تا به دریای اتک     
پشتیت فیض خدا و دوســـــتداران آمده
چون کمر را سخت بسته از پی ناموس وننگ
در صف مردی ستاده همچـــنان پور پشنگ
بر فلک کرده صدای غــــرش توپ و تفنگ
لرزه در کابل فتاده هیبتش انـــــــدر فرنگ     
همچو شیری شرزه اندر روی میــــدان آمده
از عنایات خدا و غــــــــــازیان دین پاک
بر وجود او ندارد تیر و نـــــــیزه هیچ باک
باطلان ازضرب تیغش میشوند هرسو هلاک
ظالمان از بیم او دارنــــــــد آهی دردناک
اهل دین ازاین سخن چون شاد وخندان آمده
چون تهمتن در زمانی آخرین پیدا شده
عالمی از برق تیغش واله وشیــدا شده
چهارده دولت ز بیم تیغ او آگـــاه شده
سطوت مردی او اندر فلــک بالا شده
سرکش و بهادر مـــــثال پور دستان آمده
برق تیغ او شده در ملـک کابل جلـوه گر
میرسد اورا کمک از هرطرف شام وسحر
از خداوند ورسولش هر زمان فتح و ظفر
یااللهی دشمنانش را بگــردان کور و کر
ضرب شمشیرش چه خورشیدِ نمایان آمده
چهارسمت ملک کابل گشته ازوی بیقرار
سر کشیدند عالمان و غازیان از هـر کنار
تا ز پنجشیر وکوهستان وتگاب و نگرهار
غزنی و گردیزو لوگر تا به ملــک قندهار
اتفاق کرم و زرمت، نرخ میدان آمـــــده
عالمان گویند کجا یک لحظه فرصت میکنیم
بیرواج شرع و دین کـــــی استقامت میکنیم
عالم روشن سرش چون شام وظلمت میکنیم
مال و جان وسر فدای دیـــن و ملت میکنیم
برکف هریک تفنگ وتیغ بـــــرُان آمده
از دوجانب فوج لشـــکر شد مقابل در مصاف
ضربت توپ وتفنگ کرد سنگ خارا را شکاف
لرزه در کابل فتاده، زلــــــزله در کوی قاف
هرکسی دیده، شنیده نیست اینجا جای لاف
رستم ثانی به جنگ، حبیب الله خان آمده
اهل دین در بین خود افتاده اند در پیچ وتاب
از غبار گردِ لشــــــــکر خیره گشته آفتاب
شورش روز قیامت را نمـــــــــوده بازتاب
از دوجانب مرده افتاده ست بیرون ازحسـاب
جنگ روز کربلا اینجا نمایـــــان آمده
دو عقابی جنگی افتاده به کابل در ستیز
بهر قتل همدیگر بنموده انــد منقار تیز
مرغ وحشی را نباشد هیچ امکـان گریز
گوئیها برپا شده هنگـــام روز رستخیز
یادازسکندرو آن جنگ ایـــــران آمده
باسپاه بیکران و نصـــــــــرت آن داد رس
دور کابل را گرفته چون نهنگ ازپیش و پس
شاه را کرده درون ارگ محبـــــوس قفس
پَیره میدارد به گردش روز وشــب میرعسس     
کابل جنت به چشمش مثل زندان آمده
غلغل روز جزا از هیبت لشـــــــــکر شده
چار برج قصر شاهی توپ هـــــا لمبر شده
از درون و از برونچون ســــد اسکندر شده
از خروش توپ هرسو گوش مردم کـر شده
گوله و تیر از هـــــوا مانند باران آمده
کوه ودشت از زمهریــر دوزخ آورده نشان
مردم ازسردی وبرف و صاعقه افغان کنان
یکطرف قهر خدا و یکطرف خشـم شهان
مشتری گشته ست گویا ازهوا آتش فشان
برسریرملک کابل ماتمــــستان آمده
با همه مردان دین و شرع انور ســــاختند
هردو در میدان مردی گوی چوگان باخــتند
برسر امان الله خان اســــپ همت تاختند
از فراز تخت او را بر زمیـــــــن انداختند
عالم از مردیِ شان انگشت به دندان آمده
اینچنین مردی به عالـــم از بنی آدم نکرد
خسروان هفت کشور کیقــــباد وجم نکرد
از فریدون و فراسیب، کسری و حاتم نکرد
پهلوانان جهان چون بهمن و رســتم نکرد
این شجاعت خاصۀ حبیب الله خان آمده
رونق افزای شریعت آن شهی صاحبقران
ناگهان آمد وجودش انــدرین آخر زمان
آیت رحمت برای فـــــــرقۀ اسلامیان
سایۀ او کم مبادا از ســـــر اهل جهان
خادم دین رســول و نور چشمان آمده
یاد کن«عبدالمجید»انــدر دعای صبح وشام
یا اللهی شاه ما را دار با حســــــن المرام
ساز جانش در پناه عصـــــمت یزدان مدام
در رواج شرع میدارش الی یــــــوم القیام
حارس شرع نبی و اهـــل ایمان آمده
قدرت صانع بنازم بیـــن که چها میکند
خلق را در گیر دارد خـــود تماشا میکند
آن یکی را از زمین بــر اوج اعلی میکند
دیگری از تخت عزت برزمـین جا میکند
عقلها درکاربیچون مات وحیران آمده(13)

عصردولت شاهی نویسنده آگاه کشور نوشته ها و نظریات مختلف درمورد حبیب الله کلکانی و امان الله را ناشی از دشمنی یا حب بیش از حد در مورد ایشان دانسته مینویسد: که شخصیت اصلی این دو کس در بسیاری موارد در پرده ابهام باقیمانده است. درمورد حبیب الله خان کلکانی، اشرافیت حاکم و سلطنت خاندانی و دودمانی آنقدر تبلیغ بد کردند و آنقدر به دنبالش سخن ناروا گفتند که کسی کمتر مجالی برای دریافت حقایق درمورد شخصیت او نیافت. به همین ترتیب تبلیغات بی حد و حصر، چنان امان الله خان را در هاله یی پچید که نه تنها چهره حقیقی او را در نظر ها مغشوش کرد بلکه به مصداق «ستوده جاهلان»، آن شاه خوش قلب را نیز به نوعی رنگ آنچنانی زد. حالا که شرایط برای همه فراهم گردیده تا بیهراس از زهره چشم خونخوار دژخیمان، به بیان راستی ها و درستی ها بپردازند، دیده میشود که نه امان الله خان خوب خوب بود ونه هم حبیب الله خان کلکانی چنان شخصیتی بود که خاندان شاهی و نمک پرورده های قلم بدستش میخواستند از او ترسیم کنند. (14)

عصر دولتشاهی می آورد که: جناب محمد آصف آهنگ درکتاب بس ارزشمند خود به نام «یادداشت ها و برداشت هایی از کابل قـــــدیم» حبیب الله کلکانی را از کاکه ها وعیاران کابل یاد کرده و برخی از کارنامه های او را معرفی کرده است. جناب آهنگ درین کتاب، در بخش معرفی «مشاهیر کابل» نخستین کسی را که معرفی میکند، کاکاسید احمد است. او مینویسد: “کاکا سید احمد از متنفذین کابل بود. در شهرآرا باغ و منزل خوبی داشت و در زمان سراجیه و امانیه در صف اعیان بود. در دوره حبیب الله کلکانی که او را «لالا» میگفت و با او آشنایی هم داشت بیکار بود. آهنگ مینویسد: روزی کاکا سید احمد «لالا» را در باغ خود دعوت نمود. از دروازه باغ تا تختی که بالای جوی آب برای مهمانان زده بود، پاینداز از مخمل گران قیمت فرش کرده بود. حبیب الله وقتی که داخل باغ شد و این پذیرایی رادید، بالای مخمل پا ننهاد و به کاکا سید احمد گفت: آغا صاحب، مه آدم غریب هستم و پادشاهی از خداست، پاینداز ها را جمع کن.”

جناب آصف آهنگ در کتاب " یادداشتها و برداشتهایی از کابل قدیم"، حبیب الله کلکانی را زیر عنوان «لالا آخرین عیار و جوانمرد کابل»، در زمره کاکه ها و عیاران کابل و با همان نام عیاری اش «لالا» معرفی میدارد. آهنگ در آغاز معرفی حبیب الله کلکانی واضح می سازد که او از نوجوانی پای صحبت بزرگان می نشست وبه قصه های طاهر فوشنجی و یعقوب لیث صفاری گوش فرا میداد. آهنگ در لای الفاظ دقیق و حساب شده خود در پیشگفتار کتاب به خواننده القاح مینمایدکه «لالا» فرزند اصیل خراسان و از تبارعیاران سیستان بود. سپس جناب آهنگ سخنانش در مورد «لالای» جوانمرد و کاکه را چنین آغاز مینماید. “روزی که قدرت را به دست گرفت و در بازار گردش میکرد، مردی کهن سال نزدیک شد و او را نفرین کرد که تو خود را مسلمان میدانی ولی مردان تو امروز پسر مرا که جوان مسلمانیست، به خاطر زیبایی او، بـــردند. لالا سخت متاثر شد و به محافظین خود گفت باین پدر من بروید و فرزند او را با هرکسی که چنین کارکرده است بیاورید. حبیب الله با شنیدن این سخن گردش را قطع کرده و برگشت. محافظین فرزند آن ریش سفید را از اتاق چند عسکر که به ساز و آواز مشغول بودند گرفتار کرده، نزد او آوردند. لالا که از شدت خشم میلرزید، آنها را دشنام داده گفت، مملکت را گرفتم تا مردم آرام زنده گی کنند و شما برخلاف امر خدا و رسول چنین کردید؟ سرهای عسکر ها پایین افتیده و چیزی نگفتند. حبیب الله هر پنج عسکر را به گلوله بست. مرد در پای لالا افتاد. لالا گفت، پدر تو مرا ببخش که چرا پادشاهی میکنم و از حال ملت خود بیخبر هستم. (مراجعه شود به کتاب یاداشتها و برداشتها یی از کابل قدیم) (15)

در جای دیگرآمده است که گویند روزی شاه حبیب الله کلکانی به ناحیه دارالامان کابل رفت. بادیدن کاخها و زیبایی های آنجا دفعتاً گفت: امان الله خان عجب جایی ساخته است" سردار کبیر جان (برادر امان الله خان) که همیشه با شاه حبیب الله همراه میبود، به شاه گفت: شاه صاحب باید اکنون نام اینجا را به دارالحبیب تغییر دهند. اما شاه حبیب الله با غیظ به سوی او دیده گفت: اینجا را امان الله خان ساخته و بگذار بنام اوباقی بماند. من شهرخوبتراز اینجا میسازم ونامش را دارالحبیب میگذارم." (16)

گویند امین الله پدر لالا که سقای غازیان بود بعد از رسیدن قدرت پسرش در ارگ زندگی میکرد و در مجالس می بود. کسانی که با خدمت شاه می آمدند امین الله به احترام ازجایش بلند میشد و از مهمان پذیرایی میکرد. یکروز هرقدر اشخاص که بدربار آمدند، امین الله از جایش برنخاست. لالا کمی متاثر شد و به پدرش گفت که همیشه تو از مردم پذیرایی میکردی اما امروز در مقابل مردم بی اعتنا بودی از جایت شور نخوردی. امین الله به بیرون اتاق اشاره کرد و حبیب الله به آن سوی نظرکرد. چیزی ندید و باز تکرار کرد. آخر پدرش شال از دورش دور کردو نشان داد که لخت و عریان است و ایزار خود را شسته و بالای بته انداخته است تا خشک شود. حبیب الله از این حرکت خویش پشیمان شد. شیرجان خان وزیر درهمین اثنا گفت: که یک دو دست کرته و ایزار برای پدرت تیار کن. حبیب الله در جواب گفت: تخـــت را برای این نگرفته ام که ازحق مردم به پدرم کرته و ایزار بسازم. لالا تمام زمین های داخل ارگ را گندم وترکاری کشته بود تا مردمانش بیکار نبوده و در وقت تفریح و استراحت بالای آن کار کنند و حاصلش را بردارند تا به خرچ ارگ برسد. (17)

گویند روزی که سردار شاه ولی خان به کابل آمد ارگ محاصره گردید، یکی از نایب سالار های او بنام اکرم پغمانی زیر تاثیر شــــاه ولیخان قرار گرفته وعده قتل حبیب الله را داده و به طرف ارگ روان شد. همین که به دروازه که بنام کلکین یاد میشد رسید، خود را معرفی کرد ومحافظ در را برویش باز کرد. اکرم پغمانی هم که از مردمان نامی بود از دهن دروازه کلکین بالای حبیب الله صدا کرد و خواهر زاده لالابرآمد دید که اکرم است و به جنگ آمده است. اکرم خطاب به خواهرزاده لالاگفت: بگو که خودش برآید. حبیب الله شنید و سراسیمه برآمد. اکرم فیر کرد ولی به حبیب الله اصابت نکرد و بازوی خواهر زاده اورا خراشید. حبیب الله دیگر موقع فیر به اکرم نداده صدا کرد: اکرم بگیر! وبا تیر او را دوخت وحبیب الله واپس برگشت. حبیب الله در جنگ هایی که بخاراییان با روسها کردند اشتراک داشت و رشادتهایی از خود نشان داده مورد پاداش گردیده بود. حبیب الله دزدانی که بر ضد دولت امانی بودند نابود کرد اما عوض این که او را پاداش بدهند، زندانی نمودند.

طوریکه گفته آمدیم، حبیب الله از زمره عیاران و جوانمردان ویکی از آخرین کاکه های کابل ویا عیاران سیستان بود و قصه ها و داستان های جوانمردی او خیلی زیاد است. چنانچه درجای دیگرجناب آهنگ، از زبان کاکه حیدری، یکی از کاکه های مشهور کابل درمورد حبیب الله کلکانی چنین مینویسد: “.... روزی که چهارچته ویران و بازار پیزار فروشی تخریب گردید، حیدری افزار کارش را به خانه برد و درخانه اش کار میکرد. یکروز با عده یی از رفقا به منزلش رفتیم، حیدری مصروف دوختن پیزاری بود که «کُری» آن بسیاربلند بود. گفتم حیدری پیر، مثلی که این پیزار را به فرمایش کدام جوان کاکه میانه قد تیارمیکنی که «کُری» آنرا آنقدر بلند ساخته یی؟
حیدری خندید وگفت: مرشد، کدام کاکه؟ امروز کاکه کجاست؟ کاکه ها مردند ورفتند. این پیزاره به خود ساخته ام.
گفتم: حیدری پیر، قد شما بلند است و«کُری» پیزار هم بلند است. در آن صورت بسیار بسیار بلند معلوم میشی!

گفت: مرشد، از زیر کُری پیزار که چوچه سگ تیرنشه، او پــــیزار نیست، چپلک است. خوب است که یک سروگردن ازدیگران بلند باشم. خدا مرد را همیشه سربلند داشته باشد.
گویند نادرشاه با حیدری شوخی و مزاح داشت. روزی به حیدری گفت: به مردی و مردانگی تو جای شک نیست. اما بگو که در جنگ حبیب الله چه مردانگی از خود نشان دادی؟ گفت:
نادر مرشد، از جنگ نپرس. همینکه به چاریکار رسیدیم، کرنیل ما گفت: که فردا حبیب الله را زنده بدست می آوریم. حالا بروید استراحت کنید. پوره ساعت دوی شب به جم نظام برخاستیم و مثل برق لباس رزم را بتن کرده و صف بستیم و حرکت کردیم. دم دم صبح که هنوز تاریکی همه جا را گرفته بود به قلعه یی که حبیب الله بود خود را رسانیدیم و قلعه را به محاصره گرفتیم.

یکنفر از محافظین حبیب الله که در برج قلعه کشیک میکشید، متوجه شده و او رااطلاع داد. دگه مرشد، خدا روز بده نشانت نته، دفعتاً از زمین و آسمان سرما گلوله بارید و رفیقان ما را مثل توت تکانید. حبیب الله خود به تنهایی از قلعه برآمده بود و تفنگ سردستش بود. یک تیرخطا نمیرفت و نفر مثل مرغ بزمین میخورد. نادر مرشد، جان شیرین است. دلم مثل بید میلرزید. اما هشیاری را ازدست نداده خوده پس پس کشیدم. دیدم که دیگران هم عقب میروند. همینکه از تیررس دور شدم، دگه چه بگویم، چنان گریختم که موتر به گردم نرسد. فقط پت پیزاره به سرای خواجه بلند کردم. کرنیل ما از مه پیشتر رسیده بود. خندیده گفتمش: کرنیل صاحب حبیب الله را گرفتی؟ بسیار خجل شد و گفت: مه تا حال چنین مرد ندیده بودم. حقا که او مرد است، عقاب است، شیر است، رستم است. او شکست ندارد. بسیار خندیدم. نادرشاه گفت: باز چه کردید؟ حیدری گفت: از کابل سور جرنیل و زلمی خان را به مقابل او فرستادند. حبیب الله مجروح شده بود. خودش مقابل ما آمده نتوانست، اما برادرش با دیگر رفقایش حمله کردند. همان حالی راکه درچاریکار دیده بودیم، باز دیدیم. در ظرف یک ساعت سور جرنیل و زلمی خان را اسیر گرفتند و ما مثل شیر به کابل برگشتیم.

نادرشاه گفت: با آنها چه کردند؟
حیدری گفت: مرد ها چه میکنند؟
نادرشاه گفت: اگر سرکشی کنند، گردن شانرا میزنند و اگر تسلیم شوند عفو میشوند.

حیدری گفت: آفرین مرشد، حبیب الله مرد بود. بعد از او مردی و مردانگی از این خاک رفت. او مانند کاکه های قدیم کابل ما بود. خدا او را بیامرزد. او اسیران را عفو کرده و رهانمود.
حیدری مردی فقیرمشرب و مجبوب و از جملهء درویشان فرقه ملامتیه بود. حیدری با همه داستانهایش یک عقده به دل داشت و ان خرابی چوک و چته هایش بود. همینکه با او گپ میزدم، میگفت: مرشد، شهر مارا خانه خرابها ویران کردند وعریان ساختند. آیا از این کده گناه بالاتر میشه. تمام تواریخ در دل این چوک و چته هایش ثبت بود....” (18)

طوریکه قبلاً اشاره کردیم، سردار محمد رحیم خان محمد زایی نیز، مانند جناب محمد آصف آهنگ، ازامیرحبیب الله کلکانی در سراسر کتاب خاطرات خود به نام «حبیب الله» یاد میکند و هیچگونه توهینی را به شخصیت او روا نمیدارد. حتی در برخی از برگهای کتاب اشاره به “حکومت حبیبی” دارد که منظورش حکومت حبیب الله کلکانی است.
سردار محمد رحیم خان معروف به«شیون کابلی» درهیچ جای از کتاب خود به وابستگی قومی حبیب الله خان اشاره نکرده و در برابرش از ذهنیت تبارگرایانه سخن نرانده است. هویداست که حبیب الله کلکانی ویا اطرافیان او هیچگونه برنامه قومگرایانه و سمتی نداشتند. اما سیه دلان زیادی بودند که به پیروی از نادرخان و روی اهداف سیاسی به وسایل بسیار پلید قومگرایانه متوسل گردیدند و حتی تا امروز اخلاف سیاسی نادرخان برای بدست آوردن اهداف سیاسی خویش قومیت را مبنای معاملات سیاسی شان قرار میدهند. چهل سال دشمنی با آن شهید عیار، ازهمین آبشخور گندیده قبیله گرایی آب خورده است.

نخستین باری که در کتاب “برگهایی از تاریخ معاصر وطن ما" تألیف سردار محمد رحیم خان شیون با نام حبیب الله کلکانی برمیخوریم، زمانیست که نویسنده در اصل به معرفی چهره سیاسی دیگری بنام احمد جان خان میپردازد. پسر احمد جان خان حکیم و طبیب دوران عبدالرحمن خان، محمد محفوظ خان نام داشت. سردار رحیم مینویسد: “احمد جان خان حکیم که در زمان حکومت عبدالرحمن خان از پشاور به کابل آمده بود، به صفت مشاور با (حیات الله خان نایب الحکومه قطغن و بدخشان) فرستاده شد. خانواده دکتور موصوف در پشاور زندگی میکرد. او با پسرش محمد محفوظ به کابل آمده بود. او درکابل اقامت گزید و بعد به بچه سقا پیوست.” این نخستین جاییست که سردار محمدرحیم از حبیب الله خان به نام “بچه سقا” یاد میکند. اما صرف یک خط پس ازان در مورد محمد محفوظ خان مینویسد: “چوکی ریاست ترانسپورت و خدمات لوژستیکی وزارت دفاع به وی سپرده شد. موصوف با حبیب الله کلکانی یکجا اعدام گردید.”

سردار محمد رحیم خان نیز در کتاب خود تایید کرده است که حبیب الله کلکانی در قطعه نمونه نظامی یی که توسط ترک ها تعلیم داده میشد، شامل گردیده و به خوبی درخشیده است. درهمین قطعه است که حبیب الله از سرباز عادی به دلگیمشر (نایک) ارتقا می یابد. سردار رحیم مینویسد:“… درعملــیات جنگی قشون نمونه ترکی که حبیب الله در صفوف آن سرباز بود و بعداً در اثر خدمات نظامی اش بحیث قوماندان دلگی (نه یک) ارتقا کرد، درخشید.” واما ادامه پاراگراف با آن که در مورد حبیب الله خان کلکانی نیست، اما نمیشود از بازگویی آن چشم پوشید. “سرکردگان شورش (شورش منگل به رهبری ملای لنگ)، ملا عبدالله (لنگ)، ملا عبدالرشید و شصت نفر دیگر از سرگردگان قیام درین روز در کابل تیرباران شدند. پیش از اعدام آنها را دستور دادند تا قبر شانرا خودشان بکنند...” (19)

سردار محمد رحیم خان شیون مینویسد: آیا تاهنوز در تاریخ دکتاتوری های جهان خوانده ویا شنیده ایید که شخص اعدامی را مجبوربه کندن گور خودش بسازند؟ چه صحنه یی بوده باشد که شصت انسان به دست خود گور خود را میکنند و دیگران تماشا میکنند! به نظر میرسد که درهمین مورد بوده است که به گفته عبدالحی حبیبی در “جنبش مشروطیت در افغانستان"، عبدالهادی داوی به امان الله خان گفته باشد که، اگرمتهمین پیش از اعدام به محاکمه سپرده میشدند بهتر بود. وهمین امان الله پادشاه مترقی بود که در جوابش گفته بود که: “مگر نمیدانی که من نواسه عبدالرحمن خان هستم” (20)

سردار رحیم خان درین کتاب به گونه شگفتی انگیزی به حبیب الله خان کلکانی تعلق خاطر دارد. حتی زمانی که نیازی به نام بردن از حبیب الله کلکانی هم نباشد، او این کار را میکند. به گونه مثال در صفحه ٧۳ همین کتاب بازهم زمانی که سخن از قطعه نمونه است، از حبیب الله کلکانی یاد آوری میکند. توگویی در قطعه نمونه کس دیگری جز حبیب الله کلکانی سرباز نبوده است! همانجاست که وقتی از نقش کلکانی در امور کشوری و دولتی سخن میراند، مینویسد: “...به رهبری جمال پاشا و افسران ترکی یی که با وی به افغانستان آمده بودند ( یوسف جنابک، سید بحری صدقی افندی، عبدالحمید افندی، حسن افندی و دیگران) در کابل قطعه نمونه عسکری ایجاد کردند، حبیب الله کلکانی دران قطعه سرباز بود.” (21)

نکته دیگری که درنوشته سردار محمد رحیم خان به چشم میخورد، نام گرفتن از حبیب الله خان سراج ملت ودین و حبیب الله کلکانی با همان یک نام (حبیب الله) است. به سخن دیگر نه حبیب الله سراج ملت ودین را با القاب یاد میکند و نه هم حبیب الله کلکانی را. این درحالیست که یکی کاکای نویسنده است ودیگری هیچ پیوند خونی وقومی با او ندارد. حتی اگر زمان رویداد ها را به خوبی نسنجیم، تشخیص این دو شخصیت در روند رویداد ها دشوار به نظر می آید. به گونه نمونه، زمانی که از جنبش باسماچیها و ابراهیم بیگ مشهور به «لقی» یاد آوری میکند، بازهم روی همان تعلق خاطر از حبیب الله یاد آوری میکند، اما از افزودن “کلکانی” به دنبال نامش پرهیز میکند. بدین ترتیب: “بعد ازان که حبیب الله به قدرت رسید ابراهیم بیگ اجازه یافت به قطغن برود و به سود امیر بخارا به فعالیت بپردازد. امیر بخارا نزد حبیب الله حرمت و اعتبار فراوان داشت. چون حبیب الله به قدرت رسید مساعدت همه جانبه اش را به امیر بخارا وعده داد و اظهار داشت: “بخارا را با چنین امیری شاد باش میگویم!" (22)

حبیب الله خان کلکانی یک عیار بود نه یک سیاستمدار. او بر اصل های عیاری و جوانمردی پابند بوده و هیچگاهی حاضر نمیشد پادشاهی یک کشور را با اصول خود معامله کند. او چه زمانی که در قدرت است و چه هم زمانی که قدرت را ازدست داده است. از بخش اول این نوشته به یاد داریم که وقتی در قدرت است، پاگذاشتن روی مخملی را که دوستی برای تکریمش فرش کرده است، برخود حرام میداند و به او میگوید: “مه آدم غریب هستم و پادشاهی از خداست، پاینداز ها را جمع کن...!”
ازین جمله و این برخورد هویدا میگردد که شاه حبیب الله خان کلکانی تاجیک تبار، نه تنها برخوردار از عقاید دینی بود، بلکه شخصیتش در کوره فرهنگ و تمدن خراسانی و تصوف و عرفان شرق پخته شده بود. چنین عجز و چنین شکستگی در اوج قدرت را تنها شخصیت هایی میتوانند تبارز دهند که ظرفیت های اخلاقی و معنوی شان در همین فرهنگ شکل گرفته باشد، نه کسانی که در دیره دون و جاهای دیگر زیر دست انگلیسها پرورش یافته باشند.
برخورد او با سربازان محافظ امان الله خان که همه کندهاری بودند، زبان زد خاص و عام است. او وفاداری و مردانگی را میستود و به آن ارج میگذاشت، ولوآنرا در دشمنانش میدید. در زمان دیگری، وقتیکه قدرت را باخته بود، چنان بی پیرایه و ساده دل سر به قرآن، کتاب مقدس مسلمانان فرود آورد و خود را تسلیم کرد که مثالش را روزگار ندیده است. اما نامردترین مردان روزگار (نادر غدار) ازآن بی پیرایه گی برای بدام افگندنش اسـتفاده کرد، او ویارانش را شهید راه خدا ساخت. اوتصور میکرد که عهد دیگران نیز چون عهد و پیمان خودش بیریا و بیفریب است…

سردار رحیم خان به ارتباط ابراهیم بیگ ادامه داده مینویسد: “ابراهیم بیگ فعالیت دسته های باسماچی را در قلمرو شوروی تقویت کرد. هنگامی که نادرخان به سلطنت رسید، بسیاری از طرف داران سابق حبیب الله از کوهدامن به باند های ابراهیم بیگ پیوستند. نادرخان به ابراهیم بیگ پیشنهاد تسلیم کردن ایشان را بحکومت کابل نمود.... اما او از تاریخ آموخته بود، که این پیشنهاد را رد کند...” بلی، ابراهیم بیگ شاید اززبان کوهدامنی هایی که همراهش شده بودند، قصه غدر و خیانت نادرخان را شنیده بود که نمیتوانست به آن باور کند. واما مشهور است که حبیب الله خان کلکانی پس از به قدرت رسیدن، گفته بود، “بخارا را آزاد میکنیم و دروازه صندل را از لندن می آوریم...” (23) بدینسان می بینیم که حبیب الله خان درفش آزادی را در مقابل خرس قطبی و روباه پیر برتانیه استعماری همزمان برافراشته بوده است. بگفته عصــر دولتشاهی، درمورد حبیب الله خان کلکانی سه دیدگاه متفاوت را میتوان به خوبی برشمرد.
اول) دیدگاه دودمان نادرخان و اشرافیت درباری اوست. این طایفه حبیب الله را دزد، بیسواد، جاهل، بچه سقا و یاغی خوانده اند. آنها تلاش کرده اند تا خسته تمامی نابسامانی های ناشی از اغتشاش در برابر حکومت امان الله خان را به پای حبیب الله خان بشکنانند. در کتاب های تاریخ که به فرمان و زیرنظر حکومت نوشته شده بود، در رابطه با اغتشاشات سال ۱۹۲٨ تنها اشاره کوچکی به قیام مردم شینوارو آتش گرفتن دیپوی مهمات شده و پس ازان “تاریخ پردازان افــــسونساز” سربه دنبال حبیب الله کلکانی گذاشته، او را عامل اغتشاش به حساب می آورند. این درحالیست که قیام منگل ها در هشت سال پیش ازان، قیام سلیمانخیلی ها که از حبیب الله خان طرفداری کردند، شورش توخی ها، تره کی ها و اندر ها همه نشان از موجودیت نا آرامی در سرتاسر کشور بود که حکومت توان مقابله به آنها را نداشت. واما این جماعت هیچگاهی کلکانی را وابسته به انگلیس نمیخوانند.

دوم) برداشت آنهایی است که امیر حبیب الله خان کلکانی را مرد شجاع، عیار، جوانمرد، خوش قلب و سلحشور میدانند که ناآرامی های کشورش او را برسریر قدرت رساند. زیرا در شرایطی که گلوله و آتش میبارد، هرکسی توان رفتن به میدان را ندارد. این طایفه بدین باور اند که حبیب الله زاده جامعه خود است و او را انگلیس و روس به دامان خود نپروریده بود، ورنه درروزگار بد واپس به دامن باداران خود پناه میجست. به همین سبب است که وقتی کابل را ازدست میدهد، نه به دیره دون میرود و نه هم به بخارا. او به آغوش مردمش پناه میبرد. همین اوست که با رفتنش بازهم هزاران نفر حاضر اند برایش جان بدهند که دادند. ازینروست که این گروه، حبیب الله را زاده دامان وطن خوانده قیامش را خود جوش وازگونه قیام هایی میدانند که در سرتاسر کشور در برابر حکومت خود کامه، فاسد اما در ظاهر مترقی امان الله خان برپا شده بود.

سوم) نظر طرفداران امان الله خان است: آنها او را وسیله یی در دست برنامه های انگلیس میدانند که برای سرنگونی امان الله خان و آوردن نادرخان ازان استفاده شده است. این طایفه نیز از عوامل داخلی یی که به اثر ضعف و ناتوانی دولت در کنترول و اداره کشور به میان آمده بود چشم میپوشند. آنها نمیخواهند بگویند، یا حوصله آنرا ندارند تا به برنامه های سیاسی و اجتماعی امان الله خان نظر انداخته و نشان دهند که آنچه امان الله خان رویدست گرفته بود، خواه ناخواه شورش برانگیز بود. این که دشمن درکمین نشسته ازهمچو فرصتی استفاده میکرد، کاملاً طبیعی است. و سردار محمد رحیم خان شیون، ازهمین دسته سوم است. او در رابطه با چگونگی روابط امان الله خان با نادرخان و پسانها رابطه این دومی با حبیب الله خان کلکانی مینویسد. “… هنگامی که حبیب الله به قدرت رسید خواست نادرخان و برادرانش را (که در پاریس بسر میبردند)، به افغانستان برگرداند. پسر کاکای شان احمدشاه خان را به فرانسه اعزام کرد، لاکن او به افغانستان نیامده بعداً ظاهر شاه با دختر احمد شاه عروسی کرد، احمد شاه خان در وقت سلطنت ظاهر شاه مدتی وزیر دربار بود....”
به رویت تاریخ و با توجه به گفته های سردار محمد رحیم خان شیون که ازدواج ظاهر شاه را با ملکه حمیرا پس از به قدرت رسیدن حبیب الله و آن هم زمانی که سردار احمد شاه را به فرانسه میفرستد تا نادرخان و برادرانش را به وطن برگرداند صورت گرفته است. چنانچه ظاهر شاه میگوید، حمیرا در اول نامزد پسر امان الله خان بود. احمد شاه پدر حمیرا وقتی می بیند که امان الله دیگر پادشاه افغانستان نیست، نامزدی دخترش را با پسر او فسخ و با پسر نادرخان که قرار است پادشاه شود، عقد میکند. این هم واقعیت است که حبیب الله کلکانی نیز یک زن از خانواده محمدزایی گرفته بود و آن هم به وساطت محمدزایی های دیگری بود که میخواستتند ازین راه در قدرت آینده خود را شریک بسازند. بهانه آنها در به حجله رساندن آن خانم این بود که پوشیدن لباس تشریفاتی را به حبیب الله خان یاد بدهد. چه نیت خیری!

سردار محمد رحیم خان نظریات استاد خلیلی را نیــز درکتاب خود آورده است. در صفحهء ۹۳ کتاب خود مینویسد: “استاد خلیل الله خلیلی قبل از وفات شان در پشاور گفته بودند که حبیب الله از اثر چره توپ شرنپل در شانه چپش زخمی گردید. پس حبیب الله عقب نشینی نموده قلعه حسین کوت را معسکر خود قرار داد و چند نفر طبیب های محلی که در عساکرش موجود بودند، در صدد علاج وی برآمدند و چندی بعد امیر صحت یاب گردید. این بیان استاد با اظهار نظر شاه آقای مجددی و صاحبزاده عبدالکریم خسروی تطابق دارد." (مراجعه شود به نوشته عصر دولت شاهی. " امیر حبیب الله کلکانی در برگهایی از نوشته های آزاد"( سایت خاوران)(24)

چرا؟حبیب الله کلـکانی را"بچه سقو": میگفـــتند:
اما در مورد لقب "بچهء سقاء " نیز اساس ترکیب جعلی قلمهای مزدور خاندان محمد نادر شاه و فیودالهای وابسته به خاندان محمد نادرشاه میباشد. این حقیقت از تاریخ نگاران گرامی ما پنهان نیست که "خاک فروشان " آشکار خاندان طلایی، قلمهای مزدور ودزدان باچراغ آنان، "عیاران خراسان" و بیرقداران خانه خورشید مارا بنام بچه سقاء و دزد یاد میکرده اند. دردوران کنونی القاب سنگ فروش وجنگسالار را نیز بران یاوه ها و شطحیات دشمنان ترقی اجتماعی افزوده اند. بر محمد ولی خان درواز ی وکیل شاه امان الله نیز بدون ترس از قضاوت بیرحمانه تاریخ بگونه شاهدان سوگند خورده وقلمهای مزدور خاندان محمد نادرشاه اتهام همکاری با امیر حبیب الله کلکانی را وارد میکنند.
درباره لقب "بچه سقو" کاظم کاظمی یکی شاعران و ادبیات شناسان شایسته کشور مینویسد: بسيار ديده‌ام كه نويسندگان ما، حبيب‌الله كلكاني را كه بر امان‌الله خان شوريد و نه ماه بر اريكة پادشاهي افغانستان تكيه زد، «بچة سقو» مي‌نامند. من در اين باره بحث ندارم كه به راستي پدر او سقأ بوده‌است يا نه‌، ولي در اين بحث دارم كه به‌راستي ناميدن يك شخصيت تاريخي ـ ولو بي‌سواد و بي‌كفايت ـ به اين شكل درست است يا نه‌؟ حداقل درنظر من اين ناميدن چند مشكل كلّي دارد.
۱. در متون پژوهشي‌، روش درست اين است كه افراد را با نام دقيق و رسمي آنان بشناسيم تا غلط‌فهمي رخ ندهد. نامهاي كوچه و بازاري مثل «بچة سقو» و «بچة گاوسوار» و امثال اينها، هيچ‌گاه شايستة يك متن علمي نيست‌، چون ممكن است كساني ديگر نيز با اين صفت وجود داشته باشند و سالها بعد، همين ماية اشتباههاي تاريخي شود.
۲. از اين گذشته‌، ادب نيز حكم مي‌كند كه افراد را با نامي كه خودشان خود را بدان مي‌شناخته‌اند بشناسيم‌. اينجا مهم نيست كه آن فرد، خادم بوده باشد يا خائن‌. آن خدمت و خيانت را مي‌توان به وسيلة نشان‌دادن اعمال آنها روشن ساخت‌.


۳. در مورد «بچة سقو» اين را هم در نظر داشته باشيم كه اين عنوان اگر بخواهد تحقيرآميز باشد، يك قسمت تحقير آن متوجه شغل شريف سقايي خواهد شد، شغلي كه مردم را از آب‌، اين ماية حيات برخوردار مي‌سازد. كسي كه حبيب‌الله را به خاطر اينكه فرزند سقايي بوده است‌، با اين نام تحقير مي‌كند، لاجرم پذيرفته است كه سقايان جامعه‌، قابل تحقير هستند.
۴. باز به خاطر داشته باشيم كه خود «سقو» شكل عاميانه و گفتاري كلمة «سقأ» است‌. پس در نگارش‌، بايد شكل ادبي آن را نوشت‌، يعني اگر هم به ضرورتي به شغل پدر حبيب‌الله اشاره مي‌شود، بايد «سقأ» گفت‌، نه «سقو».
۵. گاهي نويسندگان و يا سخنرانان ما از اين حد هم تجاوز كرده و دورة حبيب‌الله را دورة «سقوي‌» مي‌نامند كه اين هم درست نيست‌، چون سقأ، برفرض پدر او بوده است‌، نه خودش‌، پس نمي‌توان عصــر حكومت او را «سقوي‌» ناميد.
٦.از اين گذشته‌، برفرض كه پدر آن فرد شغل حقيري داشته است‌، چه ضرورتي دارد كه آن شغل‌، وسيلة تحقير پسر دانسته شود؟ شخصيت يك انسان‌، وابسته به ارزش وجود خود اوست‌، نه بستگانش‌. افتخاركردن يا تحقيرشدن براساس نسل و نسب‌، يك پدیده جاهلانه است و شايستة يك جامعة خردورز و متمدن نمیباشد‌. بسيار پسران بالياقت‌، فرزند پدراني با مشاغلي كم‌ارج بوده‌اند، همچون امير كبير، و بسياري از آدمهاي بي‌لياقت‌، شاهزاده و اميرزاده بوده‌اند، همچون كامران ميرزا فرزند عياش و سفاك محمودشاه دراني‌. بنابراين‌، حتي اگر قصد تحقير و نكوهش حبيب‌الله را هم داشته باشيم‌، بايد لقبي براساس شخصيت خودش اختيار كنيم‌، نه شغل پدرش‌.
از همه اينها گذشته‌، در اين نام‌نهادن تحقيرآميز براي حبيب‌الله كلكاني‌، مي‌توان ردّ پاي غرض‌ورزي‌هاي سياسي و قومي را هم يافت‌. چگونه مي‌شود كه عبدالرحمان خان با آن همه ستمي كه بر مردم و مملكتش روا داشت‌، هم پيشوند «امير» داشته باشد و هم پسوند «خان‌» ولي حبيب‌الله كلكاني با همه صفات نيكو یش، «بچة سقو» نامیده شود. بنابراين‌، شايسته است كه نويسندگان ما به‌ويژه در متون معتبر علمي و ادبي‌، از كاربرد نام «بچة سقو» پرهيز كنند و «حبيب‌الله» يا «حبيب‌الله كلكاني‌» را به جـــــــايش به كار برند.( مراجعه شود به کاظمی، سایت خاوران) (25)

پاسداری حبیب الله کلکانی از فامیل شاه امان الله خان:
درپهلوی اوصاف جوانمردی و شجاعت، اگر براستی در باب شاه حبیب الله کلکانی با داد سخن آورده شود و به چشمان خواننده خاک زده نشود، هیچ دورانی درتاریخ معاصر کشور نمیتواند بهتر از زمان حکومت شاه حبیب الله کلکانی بوده باشد. اگر سرشت یک جوانمرد را در آن روزگاران به آزمون گیریم، او درآنزمان بر کرسی قدرت سیاسی یی زانو زده بود که شاهان و امیران پیشتر از او برای بدست آوردن همان کرسی یک شهزاده با ســـــــواد ( زمانشاه ) چشمان برادر خود را کور کرد و دیگری (شیرعلی خان) در زندان روان فرزند را نابود ساخت و آن دیگری (امان الله خان) گلوی عم را در ارگ تــــــادم مرگ توسط عاملان خود فشرد ومثل این دهها حتی صد ها قضیه دیگر که کرسی طلبان خائین به میهن برای بدست آوردن آن جان صدها پسر و بابای خودرا گرفتند.

چنانکه گفته آمدیم، درکردارشاه حبیب الله کلکانی داشتن صفت از خود گذری، وفا به عهد، نگهداشتن حرمت زنان و ناموس مردم، حرمت به سخن خداوند و داشته های دیگریکه در کتب و فرهنگ ادبیات فارسی دری درج است، دیده شده که این رویداد های تاریخی می تواند حبیب الله را در دیدگاه و نظرخواننده جوانمرد استوار و پایمردیکه از آب انگور و بوی گندم سرمست و چشم سیر بار آورده بود تجسم نماید. به گفته مرحوم قاسم رشتیا: یک دسته خواهران جوان امان الله در ارگ موجود بود، آن کوهدامنی نه تنها نگذاشت که دستان دشمنان امان الله بدامان آن دختران جوان رسد بلکه پاسداری آبرو وعزت شان راکرد، در همین هنگام، شاه امان الله خود در قندهار سنگر گرفته و بسوی کابل لشکر کشی میکرد و برای گرفتن تخت وتاج دوباره و بدست آوردن سر شاه حبیب ا لله کوهدامنی کمر بسته بود، حبیب الله در حالیکه حریفش را با تمام قوت در قندهار یافت از خواهران جوان امان الله وسیله سیاسی نساخت، آنان را جهت خورد نمودن شاه امان الله گروگان نگرفت، او اقارب دختران را خواسته و هر خواهر جوان امان الله خان را به دست خویشاوندان شان سپرد. رشتیا چنین حرمت گذاشتن به زنان وزنان دشمنان و چنان از خودگذری را بجزدرشاه حبیب الله خان کوهدامنی در دیگرکدام امیر و شاه در تاریخ گذسته ومعاصر کشور سراغ ندارد. مثلاء سردار محمد داود پسر عم ظاهر شاه بود، این دو در یک فامیل و در یک چهاردیواری ارگ سلطنتی بزرگ شده بودند، یکی بنام شاه و دیگری بنام نخست وزیریا صدرعظم برای سالها روی اسب روزگارخود و خاندان خود سوارو بر کشور حکمروایی میکردند، و در هر ماه ودر هر روز با تمام فامیل های خود روی یک میز نان، صف می کشیدند، پیوند این دو سـردارو فامیل های شـــان بدانجا کشیده بود که ازدواج های پیچ در پیچ بین شان صورت گرفته بود، مگر درسال ۱۳۵۲ هجری شمسی زمانیکه سردار محمد داود در اثر یک کودتا ظاهر شاه را در کابل برکنارو خود را مرد میدان و رئیس جمهورافغانستان معرفی نمود فامیل شاه و خاندان او را در ارگ زندانی و گروگان گرفت. ولی شاه حبیب الله کوهدامنی به خاندان امان الله خان چنین جفایی را نکرد و اما سردار محمد داود همه آن فامیل ها را گروگان نگهداشت بخاطر همان کرسی که شاه حبیب الله روستائی دربرابر امان الله خان می جنگید، و خواهران امان الله خان را برای نگهداشت همان کرسی گروگان نگرفته بود،اما داود تا استعفانامه ظاهرشاه از روم نیامد فامیل او را در ارگ گروگان نگهداشت. آن بود پاسداری یک روستائی کوهدامنی از خواهران جوان امان الله خان ویا خواهران هموطن خود در ارگ که امروز بنام دزد سرگردنه توسط ششؤنیست ها دشنام داده می شود و این بودگروگان گیری سردارداوود ملقب به رهبر و قاعد ملی در برابر خانواده خودش !
گذشته ازهمه زمانیکه افراد قبایل جنوبی وقبایل سرحدی در برابرشاه حبیب الله کلکانی می جنگیدند، اعضای فامیل نادر شاه بشمول خانم شاه محمود، که دختر امیرحبیب الله خان شهید بود و نامش صفورا ولقبش قمرالبنات بود درارگ نزد شاه حبیب الله خان کوهدامنی زندانی بود، حبیب الله زمانی فامیل نادر خان را به زندان افگند که شاه محمود خان برخلاف شاه حبیب الله با نادر دست به فعالیت خراب کارانه در جنوبی زد، با آنهم، آن کاکه، راست گو وباغبان کوهدامنی موی اعضای فامیل نادرو شاه محمود خان را خیانت نکرد، در سخت ترین نبردهای گرداگرد ارگ و دربرابر آتش توپخانه نادرومنگلی ها، شاه حبیب الله امنیت فامیل نادر را درارگ بدوش گرفت و نگذا شت به آنها آسیبی رسد، حتی در ایام شکست و عقب نشینی از ارگ، حبیب الله فامیل نادرشاه، صفورا (قمرالبنات) را برای اهداف سیاسی، نظامی و حتی نجات جان خودگروگان نگـرفت و باخود به کوهدامن نبرد، بدینگونه شاه حبیب الله در تاریخ معاصر افغانستان سندی بیادگار گذا شت که گروگان گیری زنان خلاف رسوم و عنعنات نیاکان و فرهنگ خراسانی و روستائی اوست، با چنین حرمت گذاشتن به زنان و از خود گذری دربرابر زنان دشمنان خود، شاه حبیب الله کلکانی فرهنگ جدید جوانمردی و شجاعت را به آیندگان میراث گذاشت. فرهنگی که در زندگی سیاسی پهلوانان راستین تاجیکان چون رستم و سهراب خراسانی از خود به یادگار گذاشته بودند. برعکس نادرشاه پس از حاکمیت، اعدام وشهادت شهید خراسان زمین شاه حبیب الله کلکانی، بجان فامیل او افتاد و نادر زمانی به اسارت فامیل آن دهقان پیشه دست یازید که از حریفش، شاه حبیب الله کوهدامنی، جزنام، نشان وخبری نبود. در عین زمان، نادر زوجه نخست حبیب الله خان کلکانی،( بی بی سروری) مشهور به (بی بی سنگری ) را که در فرهنگ خراسانی پرورش یافته بود با دو دخترش در زندان افگند، وارثین حکومت نادر این زن و دو دختررا برای بیست سال در زندان و سیاه چال ها نگهداشتند و بعد از زندان ایشان را برای بیست سال دیگر دور از کوهدامن، ابتدا به فراه وبعداً به بلخ تبعید نمودند. اگر این زن و دختران کوهدامنی از شمال کشور و تاجیک تبار نمی بودند و اندک ارتباط خونی با محمد زائیان می داشتند، آیا نادر اینها رابرای چهل سال و تا پایان عمردر زندان ها ودرتبعید گاه ها شکنجه میکرد؟که نی: هرگز نه ! اینست ثبوت تـــاریخی این ادعا و نقض حقوق بشر دررژیم دژخیم نادرونادریان. ببینید ثبوت گفته های ما را نادر درزن دوم حبیب الله کلکانی که( بی نظیر) نام داشت و مادر اندرآقای عزیزالله واصفی بود، باثبات رساند. نادر بی نظیر را مدتی مجازات وبعداً رهاکرد. اینکار را بخاطر آن نکرد که بی نظیر خانم شاه حبیب الله کلکانی بود بلکه بخاطری کرد که از خانواده محمد زایی از تار و پود فامیل و قوم خودش بود. نادرشاه نه تنها بی نظیر را به زندان نه افگند بلکه درازدواج آن خانم با عبدالرشید خان الکوزی، پدر عزیزالله واصفی، کوشید، اقای عبدالرشید خان الکوزی از قندهاربود وبا نادرارتباط قومی داشت. او بزودی درحکــــومت نادراز جاه و جلال برخوردار شد. آن بود روش انسانی شاه حبیب الله تاجیک تبارباغبان و دهقان در برابرفامیل نادر شاه و خانم شاه محمود واین بود جفاکاری نادرشاه و تعصب قومی آل یحیی دربرابر زن و فرزند حبیب الله خان کلکانی.(26)

ونیز دیدیم، زمانیکه نیرو های شاه حبیب الله کلکانی داخل کابل شد سرو مال کابلیان دست نه خورد و خانه ها غارت نگردید و ارگ سالم و امانت پائید و زمانیکه افراد نادرشاه، که نیمی آنرا نیروهای قبائلی غیرساکن کشورتشکیل میداد، بکابل رسیدند، وحشت زده و جنون وار، دهشت زده و دیوانه وار درخانه های کابلیان ریختند و هر آنچه در شهرکابل بود به جنوبی و آنسوی مرزجنوب به یغما بردند، گوئی کابل شهر غنیمت جنگی قبایل بوده با شد، حتی افراد قبائلی قالین های ارگ شاهی را که از وقت حبیب الله کوهدامنی در ارگ باقی مانده بود با کارد ها پارچه، پارچه نموده و دربین خود تقسیم نمودند. از دست چپاول افراد قبائلی در ارگ، ظرف و فرش نماند و نادر شاه مجبورشد که برای چندین روز درارگ نپاید و درخانه خویشاوندان خود بسر ببرد، آیا این وحشت و دهشت نیروهای قبائلی در کابل چه تفاوتی از دزدان بیابان های مرو دارد؟ آیا نیرو های قبائلی دزد گونه و چپاولگرانه رفتار ننمودند؟ یا کردارنیرو های قبائلی و روش آل یحیی، بالا تر از داد تاریخ بشمار می آ ید؟ آن بود روش ودولت داری یک روستائی چشم سیر هنگامیکه ازسمت شمال به دروازه های کابل قد راست کرد و دم راست رسید که درتاریخ سرداران نامش به صفت « دزد » پالش می یابد. این غارت نادرشاه و افراد قبائلی او در کابل بود که هیچ تاریخ سرداریان از آن دزدی وچپاول سازمان یافته یادی نکردند و تا کنون هم نمی کنند: ببینید، در تجلیل جشن آزادی کشور، شاه حبیب الله کلکانی به پیشگاه مردمش بی آلایشانه گفت: (استقلال نه از من است و نه از امان الله بلکه از شما ولس است)، این گفتار ناب شاه حبیب الله کلکانی در تاریخ نایاب است. آیا شاه ویا امیری به جز آن دهقان بچه کوهدامن، یافت میشود که چنان بی آلایشانه و چنان فروتنانه حق و جان نثاری مردم را به درگاه مردم اعتراف کرده باشد؟ و مـال مردم را مال مردم گفته باشد بجز حبیب الله، آیا چنان اقرارو گفتار از کدام مرد دیگری در تاریخ دیده اید؟افزون برگفتاربالا،در جشن آزادی کشور، حبیب الله با پیامی فرمان داد که تا به امروز هیچ قدرتمندی درتاریخ انسان فرمان نداده است. در همان جشن آزادی،او پیام تبریکی به امان الله در روم مخابره نمودو ازینکه آزادی کشورتحت رهبری اش گرفته شده بود، شاه حبیب الله کوهدامنی به شاه امان الله تبریک گفت، این گونه کردار را گویند سخاوت و کاکه گی. ولی زمانیکه نادرشاه روی قدرت آمد، او درهردروازه و دیواری که نام شاه امان الله را یافت به میله تفنگ تراشید و در هر کتابچه و کتاب که نام امان الله دیده میشد، آن کتابچه و کتاب را به آتش کشید. کردارنادر ووارثین او با کتاب سوزی پایان نمی یابد، ایشان برای نمایش کیش شخصیت نادر شاه و یکه تاز پنداشتن او در تاریخ کشور، در روی منار استقلال درکابل، نقر شد: ( به یادگار ورود کامیابی یگانه مجاهد وطن پرست ملت خواه جناب محمد نادر خان سپه سالار که عموم ملت افغانستان حقوق آزادی خود را به قوه شمشیر اینمرد دلیراز انگلیس در سال۱۲۹٨ حاصل نمود.) همینگونه سیاه کاری و دست کاری نادرو نادریان رادر تاریخ و فرهنگ کشورو نوشته های فرمایشی بکرات خوانده ائید. خیانت دیگر نادر به مقاومت گران تاجیک دربخارا و سمرقندعلیه روس هابود. ولی زمانیکه شاه حبیب الله زمام امور رادر دست گرفت با گفتار ساده، روس را هشدار دادکه ( بخارا را آزاد خواهد کرد). این اشاره حبیب الله بدین معنی بودکه شانه پهن روستائی او زیریوغ انگریز نخواهد رفت. در مقابل زمانیکه نادر در کابل رسید جهت خوشنودی روس ها تمام مجاهدین و مهاجرین تاجیک و اوزبک تبار بخارا را در شمال کشور قین و فانه کرد، کار نادر بدانجا پایان نیافت بلکه ریشه مقاومت مردم بر ضد روس رادر شمال کشور خشک و از بین برد. او مبارزین سمت شمال کشور( مانند سید منصورمزاری درپیشاپیش جوانان بلخ، قاری عالم خواجه و ایشان شریف وغیره که برای آزا دی بخارا و سمرقند می رزمیدند و مبارزه میکردند) را به دارکشید ویا همراه با مهاجرین و مقاومت گران بخارا چون سیـاه بیگ و...و... به هیرمند و قندهارتبعید نمود. چنانچه دراثر همان ضربه کاری نادریان به مقاومت بخـــــارائیان بود که روس ها آرام آرام در آنســـــــوی دریای آمولنگـــــر انداختند و به پیروزیهای آینده شان رسیدند.(28)

در مورد سجایای نیکوی شاه حبیب الله کلکانی اینهم قابل ذکر است که نادرشاه از آغاز تا به انجام دولتمداری خود در سایه انگریزان پروبال کشید.درین باره مثال های بیشماری است، از آن جمله میتوان از نوشته های منصفانه دکتور لودویک آدمک نام برد. مگر یک مثال برجسته دیگریکه در باره راز و ساز نادر شاه با انگریزان تا حال به نگارش نیامده اینست که: زمانیکه نادرنیرو های قبائلی آنسوی مرزرادر پشاورجهت نبرد دربرابر حبیب الله کلکانی بسیج میساخت، نادر شاه برای هفته ها دربازار قصه خوانی پشاور اقامت گزید وبدون کدام دغدغه یی نیرو آماده کرد و ازهمان پشاورنقشه های جنگی و عملیات نبردرا تدارک دید، اما زمانیکه نادر به قدرت رسید یکی از روشنفکران میهن، غلام محی الدین خان آ رتی زاده، از کابل به پشاوررفت تا دربرابر نادراز همان پشاور برزمد، مگرانگریز مجالش نداد ودر نزدیک بالاحصارپشاوربشکل نامعلومی اورا کشت. آیا جوانی در دبیرستان ویا دانشگاه به خوانش از سرگذشت دردآور اما فخرآفرین آرتی زاده درتاریخ سرکاری محمدزائیان آگاه شده است؟ هرگزنه؟ چون بیان سرگذشت آرتی زاده گز به گز نشان میدهد که تا به چه حد در سایه و همکاری انگریزان در بازار قصه خوانی پشاورنادر شاه به جهت گرفتن کابل به کارهایش آب وتاب بخشید. آن بود روش آشتی ناپذیر یک روستائی کوهدامنی دربرابر روس ها و انگلیس ها و این بودخدمت گذاری و دست بوسی یک درباری، در برابر دوقدرت وقت انگلیس و روس.

زمانیکه حبیب الله کلکانی در کابل قدرت سیاسی را بدست گرفت افراد شکست خورده غند شاهی بطرفداری امان الله خان دربرابر حبیب الله رزمیده بودند تمجید کرد. آن افراد اسیررا (دشمنان با غیرت و نمـــک به حلال) خطاب کرد و وفاداری شانرا به شاه امان الله آفرین گفت، حبیب الله به هیچ یک ازاعضـای آن غنداسیر آزارواذیت نرساند، اینگونه گفتار و کردار را گویند از خود گذری یعنی جوانمردی ویامردم سالاری آن زمان و زمانیکه نادرخان بقدرت رسید، نخست( سر) شخصیت های برجسته کشورووفادار به امان الله خان را جداکرد و این است نقض حقوق انسان در آن زمان، به گونه مثال: شاه محمد ولی خان دروازی که چهره شناخته شده سیاسی در سطح جهانی بود، با همکاری دو وزیرقسم خورـ فیض محمد زکریا و عبد الا حد خان وردک مایار محاکمه دروغین شده و پس از چندی به دار کشیده شد، ضربه آل یحیی بابه دار کشیدن توقف نیافت، پس از کشتن دروازی، نادر و نادریان رفتند، هستی و دارایی دروازی را مال حکومت وخاندان خویش اعلام کردند و آنرا مصادره به خود کردند و به این فشار اقتصادی و نقض حقوق انسانی بسنده نکردند و این را هم کمتر دانستند و به ابتکار دیگری دست زدندکه آن بستن دروازه های مکتب بر رخ کودکان تاجیک دروازی و بدخشی بود به امید اینکه دیگر سری درین خانواده بدخشی بالا نشود و استعدادی نروید. (28)

بااینکه حبیب الله سواد نداشت و برای رهبری خراسانیان ساخته نشده بود، ولی بارویداهایی که در بالا آمد او را جوانمرد دوران ساخت و راست گوئی او در مواقع خیلی حساس، او را نگینه واردر میان خیل امیران و شاهان دو سده کشور درخشاند. خوشتر اینکه، رویداد های تاریخی بیان شده نــشان داد که آن فرزند کوهدامن زمین دزد نی بلکه رهبر واقعی مردم بود کــــه « دزد» وار و «دزد» گونه حکومت نکرد بلکه در زمان رهبری از خود قناعت به نفس، شیوه مردی نشان داد و از زبان وزنان دشمنان پاسداری، بی تعصبی، وفا به پیمان و حرمت به قرآن خدارا بیادگار گذاشت. این شیوه های از خودگذری، قناعت پسندی، ساده زیستی، جوانمردی، چشم سیری و بی آلایشی شاه حبیب الله بود که بر کار کرد ها و کارنامه های بسی امیران و شاهان محمدزائی چربی میکرد. و در نتیجه، آن جوان کوهدامنی را ازحاشیه به متن تاریخ، کاکه وار جهاند و آفتاب وار درخشاند.
حیف و افسوس که آن دوشو(دوشآب) فروش، پای کفیده ویارانش نامردانه بدست جلادان تاریخ کشور شهيد شدند و اما ياد آن آزادگــان و فرزندان ملت غیورمان هميشه در حافظه ملت و تاريخ بر جا ماند وجاودانه خواهد ماند و از آن روست كه مردم در سروده هاي خود پيوسته وتكرار زمزمه مي کردند و میگفتندکه:
چلم پر كو، نكو بيــــــــادر تو كالي
كـنم توصيـف شمشيــــــــر شمالي
اگرچي پـادشاهي رفــــــت از دسـت
چه خـوب شدكشته شد آن خوك والـي

همينگونه است سروده ها و ترانه هاي ديگر مردم شمالي كه در آن ياد قهرمانان جاوداني گرديده است:
شمالك ميـزنـه با بــرگ شالي
چـطو شمشير كده سردار عـالي


و يا سرود امام الدين خان كه در ۱۳۰٨ توسط نادر خان كشته شد و كوهدامن را در اندوه فروبرد. مردم دردهای خود را چنين زمزمه مي كردند:
خــان امــــام الــديــن خــرابت هستـم
بـــه مـثـل مــاهــــي كـبــابـت هستـم


يا سرود لالا شاه محمد از قريه دكو كه توسط نادر چندواري شد:
تـنـگي هــاي دكــو كـــج و پـليـچ است
مـرده ي لالا جـان بـه خدا لنگوتـه پيچ است
دريــاي گلــبـهـار آوپـنـجشـيـــر است
جـوانـاي شمـالي بـخداكلـــش سـرتيـر اس
وطنداران وطــــــــــــن آباد باشه
حبیب الله غـــــــــــازی شاد باشه

************
همه حکام ظالم ســــــــرنگون باد
نظام مردمی بــــــــــــا داد باشه

(برای مطالعه کامل اين سرودها مراجعه شود به كتاب" آواي دلها" ) و اما عارف چاه آبی پيرامون شخصيت آزاده و آزادگي امیرحبيب الله كه بيگانگان و دشمنان میهن را به لرزه در آورده بود، قصيده غرایی دارد. این قصیده عارف چاه آبی روشن می سازد که چرا مزدوران و نوكران اجانب با او دشمني كردند و تحملش کرده نتوانستند و چرا همه قدرت ها در سقوط شاه حبيب الله كلكاني همدست گرديدند. قصیده اینطور آغاز میشود:

مـرحبـا اي پـادشـاه غـازي كشـور ستـان
حبـذا اي شهـريـارپـردل صـاحـب قــران
وايسـرا ولات جنـگـي از شـكـوه هيبـتـت
خـون دلهـا بـرلب آوردنـدجـاي برگ پان
عـاقبـت ازهيبـت شمشيـر عـالـم گير تو
لابـه دارد شيـر بـر تـانيـه در هنـدوستـان
روس راگر، ديـده روشن بود از طـرز جـديد
خاك حسرت ريخت برچشمش سپهرازكهكشان
جـرمني از صـولت تيـغ تو مي لرزد چو بيد
مـرغ جـانش كـرده گـم امـروز راه آشيـان
خطبه نـام تـو را تـا خواند از منبر خطيـب
اشك شـادي غـازه شد بر چهره پير و جوان
رستـم دستـان گـر از زور تو يابـد آگهـي
پـا بـرون هر گز نمـي آرد ز ملك سيستـان
ديـدي آخـر پنجـه شيران كوهستان زميـن
زد گريبـان فلـك را چاك همچـون كهكشان
بعـد ازيـن ختم دعـاي خير مقدم گفته بـاد
تـاج شـاهي بـر سـر غـازي حبيب الله خـان
بايـد ايـن معني بـه آب زر نويسـي عـارفـا
تـازتــودرصفحـه آفـاق مـانـــد داستـان(29)


شاه حبیب الله کلکانی یکبار سالروز استرداد استقلال افغانستان را جشن گرفته اما بزرگداشت ازین روز باشکوه نه در گذشته ونه بعد از آنروز آنگونه که عیار مرد خراسان یکجا با مردمش برگزارکرده بود، تکرارنگردید. شاعر بزله گوی وطنز پرداز دیارخواجه عبدالله وجامی، اسمعیل مشهوربه سیاه ومتخلص به گوزوک در آن دوران زیســــته و رویداد روز جشن را طی قصیده یی چنین ستوده است:
دارای جهـــــان حبیب الله
یارب که به نــــام دار ونامیش
با جمله ی آن سرو نظامیش
اسپهبد اعظـــــم آن که او را
بستوده رعیت وجـــــوانیش
تا هست جهان پـــناه او بـاد
تا باد خــدای باد حــــامیش
آراست برای اهــــــل اسلام
جشنی که فلک دهد سلامیش
جشنی همه سر به نــور دستار
جشنی که در او کلاه مـا فیش
جشنی که ملایک سمــــوات
هر سو که دویــده یافتی ریش
جشنی که زبــان عیب جویان
بسته است چودم عقرب از نیش
جشنی که کســـــی ازو نیازرد
جشنیکه نگفت کس پس وپیش
جشنی نه شنیــــــده ونه دیده
گوش نگران وچشــــم تفتیش
جشنی که ندیدم وشــــــنیدم
یکسان به توانگــران ودرویش
جشنی که چو مـن سیاه زشتی
مشهور بود به خوش کلامیش
از بهر صلاح عقــــــد اخوت
دولایحه خواند وکـرد معنیش
یک لایحه از شـــه نخستین
کورا به یوروپ فگـند خامیش
بر خواند کــــه فعل ناروایش
آواره نمود با تمــــــــامیش
کای خاین پاک دیـــن اسلام
اینک تو وهنـد وشیر گاومیش
افغان وبه ملک فـارس داداش
دران وبه روســــیان تواریش
اسلام وهمیشــــه یار جرمن
ایمان ومحب اهـــل اطریش
بگریختن از پنای خــــــالق
همت طلب از دعای کاشیش
یک لایحه ی دیگر زشـاهی
کاقطاع جهان ندیده ثـانیش
چون خلع امانت امـــان شد
جدوار دمند وکنده شـد بیش
دارای جهان حـــــبیب الله
کاسلام قوی است در ترقیش
در دوره ی این جــناب عالی
کم گشت جدید عتیقه شد بیش
هر نقص که در کمال دین بود
این خادم او کنـــــد تمامیش
ای بار خدای عــــــالم آرای
وی عیش رسان دفع تشویش
مارا به پناه این شهـــــنشاه
می دار به حق چــار درویش
یارب تو به حــــق پیر انصار
کاو را به ثنا ســتوده جامیش
تاهست جهان بقـــای او باد
تا باد زمانه دار باقـــــــیش
حاجت بدعای دیگران نیست
آنراکه شده است شرع حامیش (30۶)

فرهنگی شایـــــــسته و با درد جناب عزیز احمد پنهان اشــــــعار دیگری از یک شــــــاعر گمنام میهن که در بـــــــاره اسطوره شهامت و مــــــردانگی کشور شاه شهید کلکانی به مطبوعات کشور فرستاده اند که اینک بخاطر خشنودی روح جوانمرد تاکستانهاو شیرمردان امروزه هوادار راه و رفتار عیار مرد دلیر و محبوب القلوب همه قلبها به چاپ می رسانیم:
ای که داری بر بصـــــارت اتکا    
گوش خود کن وقف شرح مــــاجرا
زندگی را اعتباری هیچ نیســـت    
جز ره پر از خم و از پیچ نیســـــت
آنکه روزی نام او بــــودی امیر    
داشتی از سلطنت تاج و صــــــریر
ضرب نام او حبیـــــب الله بود    
کم ز سالی بر سر مـــــــا شاه بود
سید حسینش از سیادت نـام داشت
در مقامش اقـــــــتدار تــام داشت
حمید الله سردار اعــــلی نام یافت    
محمد صدیق از صدقش کــام یافت
محسن وپردل غیاث و وکیل خان    
صدر دربار امیر اســـــت شیرخــان
بر حبیب الله زخواهـــــر پورها    
هم سکندر هم سمنـــــدر بی بـها
یاور او سید محمــــــد را بدان    
همچو سر منشی غلام قـادر عیــان
شدچو محفوظ خان معیـن حربیه    
مینمودی لشـــــــکرش را تــربیه
با محمد جان خان گوگـا منده یی    
آشنا باید شوی گـــــــر زنــده یی
زان عطاء الحق وزیر خــــارجه    
پاکی و تقوا و زهـــدش همچــو مه
با چنان بازی که چرخی کج مدار    
کرد از خود با نهــــــیبش آشــکار
بعد نه ماهیکه نادر شــــد عیان    
شد عیان اندر لبــــــاس دیــگران
حیله ها آغاز و هیأت هـــا روان    
مهر شد قرآن پـــــاک انــدر میان
تا حبیب الله و یارانش هــــمام    
روی قرآن زنده مـــــــانند با مقام
لیک آن پیمان غدری بـود عیان    
شد فرو در کام مرگ آن مـــردمان
تیر باران و بــــــــدار آویختند    
خود بخاک وخون خویــش آمیختند
بعد ازآن بر جان مـــردم ریختند    
کشتند و سوختــــــــند و اندوختند
هر حقیقت عاقبت گردد عـــیان    
این عیان را نیست حـــاجت بر بیان
در قبالش عاقبت نــادر چه شد؟    
آنکه شد سفاک و بس غادر چه شد؟
راز پنهانی اگر گردد عیــــــان    
حق و باطل را کجا ســـــازد نهان
حق بجای خویش میــگیرد قرار    
سر کشان را نیست راهـــی بر فرار
گفتمت حق البیان گر بشــنوی
حاصل بذر خــــــــودت را بدروی(31)

شاعر گمنام دیگری میفرماید:
آنکه شاگردی عیان از درس استعــــــمار شد    
انگلیسی در لباس نادر غـــــــــدار شد
آن طلایی مسلک و یحیی سرشتو یوسف خیال
کز فسون و خدعه و نیرنگ خود مکار شد
پور اول گر ز یوسف بود انـــــــــدر جرمنی
ضربه ی سید کمال را خورده ومردار شـد
پور دوم تا که قرآن با حبیـــــــب الله بست
منحرف گردید از پیمان و قــاتل یار شد
سومین آن هاشم جلاد همچون دیــــو و دد
بهره بردار از جنایات و بســی بدکار شد
شاه ملی پیمان ببست با چرخـی و عبدالولی
خود همان در قتل چرخی با برادر یار شد
شاه محمودش چو پیمان با حبیب الله ببست
نزدنادررفت وگفتاوه چه خوش شهکارشد
گفت نادر، عهد قران دام بـــــر دشمن بود
غافل از گردش ایــــــام آن بد کار شد
کی خدا بنواخت انگلیسی چــــون الله نواز
لشکرش چون متحدبامحمدگل مهمنددرپیکارشد
آن محمد گل که جنرال شــاه امان الله بود
او نبرد مشرقی را خود خیانت کــــار شد
ترک تازیها بود از اخـــلاف یحـیی دروطن
این چنین ویرانه هـا در مملکت بسیار شد
آن خیانت کار و دار و دســـته اش آخر چرا
منحرف گردیده بیرون از خط پــرکار شد
خون خلق بیگناه را تا توانست ســـر کشید
تا که اندر بزم استعماریان ســــر شار شد
آنکه احمد شاه ثانــــی نام خود بنهاده بود
در جلادت همرکابی احمد بیــــــمار ش
تخت و تاج قهرمان ملک امـــان الله شاه
تکیه گاه دودمان نادر جــــــــــبار شد
خلقها در محبس افتادند و مــردند عاقبت
زندگانش هرکجا سر گشــــته دیدار شد
ملک ما آزادگان، جلو گـــــــاه انگلیس
نقش استعماریان بی کیف و کم تکرار شد
مانده بنیاد خیانت از طلایی کــز نخست
بهرماه سر مایه بـس رنج و بس آزار شد
پور دیگر کز طلایی بود چـــــون زکریا
نسل او هم فیض محمد درحیل طرار شد
آنچه آفتها بود یارب دریـــن محنت سرا
ملک ما بازیچه دزدان آدم خـــــوار شد
من نمیدانم چرا آن دودمـــــان ناسپاس
بهر افغان مایه صد گـونه ننگ و عار شد
عاقبت دیدیکه چرخ عدل بنیادش چسان
دست خالق انتقام ملت اندرکـــــار شد
تخت و تاج از دست نادر رفت و زانو زد بخاک
تا ابد نفرین خلق مـــــــا باو ایثار شد
گل گریبانها درید و بلبل از شادی چنان
لشکرایزد همــا، چـون ناله در منقار شد
جای بس عبرت بودای اهل دل باورکنید
زان چسان کردار و پنداریکه درگفتار شد
این سزا هر آن کسی را خوش بود کاندرجهان
پای اویک خطوه بیرون از خط پرکار شد
صفحه اورا گیتی در دلش جا داده است
آنچه ازظلم و ستم از هر زبان اظهار شد (32)

در کتاب عیاری از خراسان نوشتۀ استاد خلیل الله خلیلی نیز ازین روز چنین یاد آوری شده است که: موقعیکه شاه حبیب الله به جایگاه خاص جشن قرار میگیرد، بین شاه ومردم سیم خاردار را که از گذشته ها معمول بوده میبیند وبه آن بدیده یی نفرت نگریسته از بالای سیم جهیده چنین میگوید: «این سیم ها را بردارید من نمیخواهم میان من وبرادرانم خار حایل باشد».بعد از آن در کنار و در میان مردم ویکجا با مردم شهر وروستائیان به جشن آمده به شادی وسرور اوقات جشن را میگذراند.(33)

تا جائیکه دیده میشود تا اکنون در جشنها زعیم کشور یکجا با مردم در جشنها دیده نشده وجشنها که باید روز شادی وسرور مردم باشد به یک رژه نظامی فرمایشی خاتمه می یابد که تا هنوز که هنوز است جشن مردمی و شادی آفرین شاه حبیب الله کلکانی بینظیر باقیمانده است و تا چرخ در گردش است جاویدان می ماند.
درخصايص جوانمردي و بزرگواري شاه حبیب الله کلکانی همين بس است كه سربازان قندهاري را كه تا آخر همرايش جنگيده بودند مردانه وار بخشيد. به قول قاضي زاده وردكي كه خودش در جنگ در مقابل حبيب الله حضورداشت، میگوید: وقتي درجنگ شكست خوردیم، افسر اردوي حبيب الله توپ را آماده ساخت تا همه را نابود كند، اما حبيب الله فرياد زد: چه ميكني بيچاره ها در گريز اند. كار نامردانه نكو. اين ويژه گي ها بود كه بر خلاف خواست مــــزدوران و تاريخ نگاران مزدبگير، نويسنده گان با وجدان جهان و ميهن، او را به عنوان آزاده و جوانمرد ستودند.
ملاحظه بفرمائید در جریان نگارش این رساله تا اینجا، در یافتیم که چگونه امیران و شاهان تبار پرست سدوزادیی و محمد زایی در دوران امارت و پادشاهی خود از احمد خان ابدالی گرفته تا شیر علی خان، عبدالرحمن، اطرافیان امیر حبیب الله و امان الله خان که به شاه اصلاح طلب و مترقی معروف میباشد چگونه تاجیکان، اوزبکان، هزاره گان و سایر باشنده گان کشور را تار و مار کردند. زمینهای زراعتی و باغهای میوه و خانه های شان را گرفتند و خودشانرا در زمین خود شان که از طرف تبار پرستان عصب شده بود کارگر و دهقان و مزدور استخدام کردند. ظلم و ستم این طایفه بالای تاجیکان و اوزبکان و هزاره گان بجایی رسیده بود که حتی به تبار و افراد خانواده خود هم رحم نکردند. دیدیم که محمد داوود سلطان کین و غضب خانواده محمد زایی حتی خانواده شاه مخلوع (ظاهرخان) را گروگان گرفت و تا استعفای خودرا نفرستاد خانواده اورا برایش تسلیم نکرد. (34)

آن بود ستمگاری تبارپرستان در مقابل تاجیکان و اوزبکان و هزره گان و این بود آرامش وجدانی شاه حبیب الله کلکانی در مقابل محمد زاییان. تاریخ گواه است زمانیکه حبیب الله در شهر کابل سنگر گرفت به پیمانی که روی قرآن پاک نموده بود، به برادر امان الله خان، عنایت الله خان، آزار نرساند، به سوگندی که حبیب الله پاکدین روی کتاب پروردگار نموده بود حرمت گذاشت و عنایت الله خان را گذاشت که با فامیلش آسوده از ارگ خارج و کشور را ترک گوید، با چنین کاری، حبیب الله قرآن را از برای ضربه زدن حریفان سیاسی خود نفروخت و پیمان خود را در روی قرآن آفریدگارماند، اینگونه پیمان نگهداری، خویشتن داری را دراوج قدرت، بزرگ منشی، پاکدلی و پاک منشی گویند که خداوند به شاه حبیب الله کلکانی ارزانی فرموده بود.
بیائید توجه کنیم، همینکه نادرشاه قدرت سیاسی را در کابل بدست آورد برای به چنگ آوردن رقیب سیاسی اش، شاه حبیب الله، به روی ( قرآن ) مهر نمود که اگر آن کوهدامنی تسلیم شود، او را آزار نخواهد رساند، امیرحبیب الله مهر نادر را در قرآن شریف ضمانت دانسته به کابل آمد، نادر سخن پروردگار، قرآن شریف را فروخت تا آن کوهدامنی را بدست آرد و خلاف پیمان و مهرش در کتاب خدا و آفریدگار، حبیب الله را بدست سران قبائل طرفدار خود سپرد و حبیب الله و یارانش در ارگ تیر باران وشهید گردیدند، و خلاف کرامت انسانی، جـسد بی روان آن کوهدامنی ویارانش از ارگ بروی خاک کشان کشان به چمن حضوری برده شد و در چمن حضوری جسد تیر خورده و چنواری شده شاه حبیب الله به دار کشیده شد، جسد خونبار وبی روان حبیب الله را برای روزها به دار گذاشتند به هدف اینکه چشمان هم زبانان کابلی شاه حبیب الله را سوزانده باشند. آن بود حرمت گذاری یک بی سواد کوهدامنی در برابر قرآن که امروز خائنان اورا « بچه سقو» می نویسند و این بود قرآن فروشی نادرشاه که تا هنوز هم جنایات و دد منشیهایش در مقابل مردم کشور نادیده و نا نوشته مانده است. (35) صفحات بعدی این نوشته ضامن بر ملا سازی کارنامه های جلاد دوران نادر خان میباشد.

(ادامه دارد)

زیرنویسها:
1)    مجله آريـانـاي بـرونـمرزي شماره اول سال ۱۳٧۹
2)    نجم کاویانی. آریانای برونمرزی. سال دهم، شماره اول
3)     پروفیسور رسول رهین. تاریخ مطبوعات افغانستان، از شمس النهار تا جمهوریت. جلد اول. ص ۲٨۹ – ۳۰۱
4)    فلم ویدیوئی "از سلمان تا سلطان" کست اول.
5)    لود ویک آدمک. "کی کیست در افغانستان" چاپ ایالات متحده امریکا، بزبان انگلیسی.
6)    آريـانـاي بـرونـمرزي شماره اول سال1379
7)    آريـانـاي بـرونـمرزي شماره اول سال1379
8)     دکتور اکرم عثمان." مرد و نامرد" مرداره قول اس. کابل، انجمن نویسندگان افغانستان، ۱۳٦٧. ص ۱۱۱ – ۱۳۱
9)     محمد رحیم شیون. "برگهایی از تاریخ وطن ما" ارسالی سعادت پنجشیری از کانادا.
10)    اکادمیسین دستگیر پنجشیری. شاه حبیب الله کلکانی. تارنمای خاوران
11)    اکادمیسین دستگیر پنجشیری. شاه حبیب الله کلکانی. تارنمای خاوران
12)    اکادمیسین دستگیر پنجشیری. شاه حبیب الله کلکانی. تارنمای خاوران
13)    ملاعبدالمجید آخند "الفنامه" 1307هش.
14)     عصردولتشاهی. امیر حبیب الله کلکانی (در برگهایی از نوشته های آزاد) سایت خاوران.
15)     محمد آصف آهنگ. "یادداشتها و برداشتهایی از کابل قــدیم" کابل، میوند، ۱۳٨۴. ص ۲۲۹– ۲۳۴
16)    عصر دولتشاهی. امیر حبیب الله کلکانی. بر گرفته از "یادداشت ها و برداشت ها از کابل قدیم" نوشتهء محمد آصف آهنگ. ص ۲۲۹ – ۲۳۴
17)    عصردولتشاهی. امیر حبیب الله کلکانی (در برگهایی از نوشته های آزاد) سایت خاوران.
18)    عصردولتشاهی. امیر حبیب الله کلکانی (در برگهایی از نوشته های آزاد) سایت خاوران.
19)     عصردولتشاهی. سایت خاوران.
20)     عصردولتشاهی. امیر حبیب الله کلکانی (در برگهایی از نوشته های آزاد) سایت خاوران.
21)    عصردولتشاهی. امیر حبیب الله کلکانی (در برگهایی از نوشته های آزاد) سایت خاوران.
22)    عصردولتشاهی. امیر حبیب الله کلکانی (در برگهایی از نوشته های آزاد) سایت خاوران.
23)    عصردولتشاهی. امیر حبیب الله کلکانی (در برگهایی از نوشته های آزاد) سایت خاوران.
24)    عصردولتشاهی. امیر حبیب الله کلکانی (در برگهایی از نوشته های آزاد) سایت خاوران
25)    کاظم کاظمی،حبیب الله کلکانی"بچه سقاو" نی بلکه جوانمردی در تاریخ خراسان زمین بوده است. سایت خاوران
26)     پروفیسور رسول رهین. تاریخ مطبوعات افغانستان، از شمس النهار تا جمهوریت. جلد اول. ص ۲٨۹ – ۳۰۱
27)    پروفیسور رسول رهین. تاریخ مطبوعات افغانستان، از شمس النهار تا جمهوریت. جلد اول. ص ۲٨۹ – ۳۰۱
28)    شادروان استاد خلیل الله خلیلی. عیاری از خراسان.
29)    عارف چاه آبی. دیوان عارف چاه آبی.
30)    اسماعیل سیاه مشهور به کوزک.
31)    عزیز احمد پنهان.
32)    استاد خلیلی. عیاری از خراسان.
33)    شادروان غلام حضرت کوشان. ســـــــرگذشت یک ملت مظلوم در مسیر ســـــده بیستم. لاهور، مؤلف، ۱۹۹٨. ص ۲۱٧ - ۲۲٦.
34)    شادروان استاد خلیل الله خلیلی. عیاری از خراسان. ص ٨۱ - ٨۵.
35)    پروفیسور رسول رهین. تاریخ مطبوعات افغانستان؛ از شمس النهار تا جمهوریت. جلد اول، ص ۲٨۹ – ۳۱۰










Advertise your business here. Click to contact us.
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

آخرین به روز رسانی در دوشنبه ، 25 بهمن 1395 ، 11:59
 

تـاریخ مطبـوعـات جلد سوم

..
جلد ســوم
تاریخ مطبوعات افغانستان

تاریخ مطبوعات افغانستان

تاریخ مطبوعات افغانستان؛
شامل "نشرات برونمرزی کشور"

مؤلف: پروفیسور رسول رهین
..

دوستان عزیز!

اینک جلد سوم تاریخ مطبوعات افغانستان؛ شامل "نشرات برونمرزی کشور" تازه به زیور چاپ آراسته گردیده است.

علاقمندان میتوانند با تماس به مؤلف ویا ناشر کتاب به محتوای غنی کتاب آشنایی پیداکنند. برای آشنایی بیشتر مشخصات کتاب را در ذیل مطالعه بفرمائید.

جلد سوم

"تــاریخ مطبــوعــات افغــانســتان"
(نشرات
برونمرزی)

مشخصات کتاب:

عنوان: تاریخ مطبوعات افغانستان؛

(نشرات برونمرزی افغانستان)

(1357 – 1390)

مؤلف: پروفیسور رسول رهین

محل نشر: استوکهولم، سویدن

ناشر: شورای فرهنگی افغانستان

تاریخ نشر: مارچ 2017 (حمل 1396)

مصحح: عارف دانش

صفحه آرا : ضیاء رهین

طرح روی جلد: پوهنیار جاهد مشتاق

تیراژ: 1000 نسخه

آدرس ناشر:

Prof. Abdul Rasul Rahin

12751 Skärholmen, Sweden

Tel. 0046 8 740 63 65

Mob. 0046 73 924 09 07

E-Mail: rahin@khawaran.com

Website: www.khawaran.com

شماره ثبت: ISBN:978-91-978820-3-3

**************************

حرفهای مؤلف

دوستان عزیز:

خوشحالم، اینک حسب وعده یی که به ژورنالیستان عزیز داده بودم، توفیق یافتم جلد سوم تاریخ مطبوعات افغانستان را که محتوی نشریه های برونمرزی افغانستان میباشد، پس از سعی و تلاش دامنه داری در خارج میهن تکمیل کرده به اختیار شما دوست داران مطبوعات برونمرزی افغانستان میگذارم.

هرچند تکمیل این پروژه در برونمرزی کار آسان و ساده نبود؛ ولی با همکاری دوستان و علاقمندان دسپلین ژورنالیزم و تماسهای مداوم با ژورنالیستان پرکار خارج کشور امکان آن برایم میسر گردید تا انجام این کار مهم و با ارزش را به حقیقت مبدل نمایم. برای ایفای این کارپر ارزش تلاش کردم به ادامه شیوه کاری جلد اول و دوم تاریخ مطبوعات افغانستان مقدمه پر محتوایی در باره آغاز نشرات فارسی دری در جهان، خراسان شرقی یا افغانستان کنونی، چگونگی رشد نشرات برونمرزی افغانستان در دهه های اخیر معلومات جامع در اختیار شما علاقمندان فرهنگ غنی خراسانی بگذارم.

با آنکه دسترسی به مطبوعات این دوره هاکه در سراسر کشورهای جهان پراگنده میباشند، مشکل است وبا تمام تلاشها بازهم این امکان رابه من نداد تا به همه آنها دسترسی پیداکنم؛ ونیز اکثر این نشریه ها پس از انتشار یک یا دو شماره متوقف گردیده بودند که اینهم میتوانست بر دشواری جمع آوری و توضیح محتوایی آنها تأثیر منفی گذارد. چاپ یک نشریه به عین نام و عنوان در چند شهر و چندکشور جهان از مشکلات دیگری بود که توانست در تفکیک و شناسایی نشریه هامشکل ایجاد نماید، نشرنامنظم و غیر مسلکی نشریه ها که اکثر شان فاقد تاریخ نشر، معلومات در باره ماهنامه و جریده بودن ویا روزنامه بودن آنها فکت دیگری است که کار مارا به کندی سوق کرده، حتی مؤفق نشدیم شهرت مکمل یکتعداد نشریه ها را که بایست مکمل معرفی میشد بدست بیآوریم. و لی نگارنده که در تصمیم خود عزم راسخ داشتم سعی کردم با استفاده از محتوای نشریه هایی که بدسترسم قرارداشتند و نیز آثار چاپ شده سایر محققان و ژورنالیستان داخلی و خارجی بر مشکلات غلبه کرده در تکمیل این پروژه ارزشمـند ساعی بمانم. اینکه گفته اند تصمیم نصف مؤفقیت است، بکار خود ادامه داده تقریباً بیشترین و حتی کاملترین مجموعه نشــــریه های چاپی برونمرزی را که تعداد مجموعی آنها به بیش از 900 نشریه میرسد جمع و باختیار دوستداران مطبوعات برونمرزی کشور بگذارم.

ازدوستان و علاقمندان، بخصوص از ژورنالیستان سخت کوش کشور توقع دارم، در صورتیکه اشتباهی و یا اصلاحی در باره تاریخ ها وسایر معلومات داده شده درکتاب نزد شان ظاهر گردد، صمیمانه و دوستانه مرا در جریان گذارند تا در چاپهای بعدی مطابق بمیل و آرزوهای شان کتاب جامع در اختیارشان بگذاریم.

در مورد ژانرکتاب که یکی دیگر از مهمترین ژانر های مطبوعاتی بشمار میرود بخاطر وسیع بودن انتشار کتاب در برونمرزی نتوانستیم درین مجموعه کاری انجام بدهیم. سعی خواهم کرد تا در جلد جداگانه آثار چاپی این دوره ها را نیزبچاپ رسانم.

مطلب مهم دیگری که میخواهم از آن آگاهی دهم اینست که بنابر نداشتن حروف مشخص الفبای پشتـــو در کمپیوتر کاری ام، نتوانستم واژه های .پشتو را به حروف خاص پشتو تائپ کنم. هرچند معادل فارسی دری آنها را آورده ام ولی کافی نیست و در خواندن واژه های پشتو یک اندازه دقت بیشتر ضروری میباشد. ازین بابت شرمنده ام و ازدوستان خود عذر میخواهم.

قابل یاد آوری میدانم که بدسترس قرار دادن سهل و آسان این مجموعه، ایجاب میکرد تاعموم نشریه های هر دوره را پس از دسته بندی به روزنامه، جریده، ماهنامه، دوماهنامه، فصلنامه و...، به ترتیب تاریخی، تنظیم نموده، سپس یک تعداد نشرات این دوره ها راکه به سبب ناقص بودن فنی نشرآنها در گروپ های بالا نمی گنجیدند زیر نام نشریه ها معرفی کنم. البته یک تعداد گاهنامه ها نیز در اخیر هر دوره به ترتیب تاریخی آورده شده است.

امیدوارم پس از چاپ جلد سوم بتوانم بالای ژانر کتاب های برونمرزی کارکرده، جلد چهارم این مجموعه را که محتوی آثار چاپی این دوره ها میباشد، هرچه زودتر بچاپ رسانم. در اینجا یک مطلب را میخواهم به علاقمندان در میان گذارم؛ آن اینکه، چون همه فصلهای کتاب حاضر، درفصلنامه آریانای برونمرزی بخـاطر گرفتن نظرات علاقمندان محترم بچاپ رسیده است و دوستان نظریات نیک خود را بوقت و زمانش ارسال داشته اند؛ کوشیده ام در نسخــــه آخری و چــــــاپ نهایی "زیر نویسها".را از آخر هر بخش به آخر فصلها با شماره های جدید تسلسل بدهم. مطلب اینست که ممکن در تنظیم شماره ها درداخـــــل متن ویاهم در"زیـــــر نویسها" که در آخر هر فصل برده شده است، یگان پـــــس و پیشی هایی در شمــــاره ها رخ داده باشد. اگر چنین شده باشـــــد، نگارنده را عفو کرده، مطلوب خـــــــودرا یک شماره پیشتر ویا بعدتر جستجو نمایند.

چیزیکه نگارنده در باره محتوای کتاب علاوه میکنم اینست که این کتاب در پهلوی اینکه یک اثر جامــع و خیلی غنی در بـــــاره تاریخ مطبوعات افغانستان میباشد، در حقیقت تاریخ تحول فرهنگی افغانستان را نیز ارائه می نماید. درین کتاب بادست باز تلاش گردیده تا از مؤسسات فـــرهنگی و ریشـــــه های فــــــرهنگ ستــــــیزی و دورنما های تحـولات فرهنگی افغانستان گرمجوشانه بحث شود. پس خوانندگان محترم باین کتاب نه تنها بحیث تــــاریخ مطبوعات افغانستان عطف تــــــوجه داشته باشــــند، بلکه بحیث تاریخ فــــرهنگی افغانستان نیز بنگرنــــد که میتواند رهنمــــا و راه گشـــای خوبی بــــرای کسانی باشــــد که در آینده بخــــواهند تاریخ تحـــــول فــرهنگی افغانستان را تألیف نمایند.

باید بگویم که در تألیف این کتاب دوستان، مؤرخان و ژورنالیستان باتجربه فراوانی با من همکاری کرده اند. جناب نجم کاویانی که همکار دایمی و همیشگی آریانای برونمرزی هستند، مواد معتبری در باره روزنامه بخاری شریف چاپ کردند که حتی بعضی قسمتهای مقاله های شان مستقیماً درین کتاب گنجانیده شده است. در بخش فرهـــــنگی ازیادداشتـــــهای جناب حمزه واعظی استفاده کرده ام که بی شک بر غنای این اثـر تأثیر عمیق داشتـه است. جناب محترم عـارف دانش همکار این نشـــــریه و مشـــــوق چاپ این کتاب، آخرین پروف خوانی این گنجینه فرهنگی و ژورنالیستی را صمیمانه انجام داده اند که نظر باثواب شان شامل حال این کتاب میباشد.

این مجموعه به هیچ صورت تکمیل نیست که از حقدار اولی و اصلی آن جناب پروفیسور حبیب الرحمن هاله سپاس فراوان نه نمائیم. جناب هاله که در آغازکار آمر دیپارتمنت مطبوعات دانشکده ژورنالیزم، دانشگاه کابل بودند، اولین سنگ بنای این مجموعه را مشوره دادند و مرا برآن داشتند تا همچو اثری را طراحی کنم. ایشان با حسن نیت لکچر نوتهارا میخواندند و ازگرد آورده های هفته وار من لذت میبردند. .

یکباردیگرخودرا مکلف میدانم از همکاریهای دوستانم پروفیسور حبیب الرحمن هاله، نجم کاویانی و همکار صمیمی و همیشگی نشریه آریانای برونمرزی جناب پروفیسور شاه علی اکبر شهرستانی و استاد تازه کار، جوان و پرتلاش دانشگاه البیرونی جاهد مشتاق که در جمع آوری اسناد و مدارک معتبر ژورنالیستی مرا یاری رسانیده اند سپاس فراوان کنم.

از سایر دوستانیکه درین راه با من همراهی کرده اند سپاس فراوان دارم، امیدوارم که در نشر و چاپ سایر مجموعه هایم نیز این دوستان با من باشند و بتوانیم باهم و کمک یک دیگر آثار ماندگار دیگری نیز به جامعه افغانستانی خود تقدیم بداریم. دوستان شاد و همیشه باشند.

درود

پروفیسور رسول رهین

استوکهولم، سویدن

حمل 2017

TOLO TV LIVE

SHAFI AYAR - 337

رد پـــای فـــرعــــون

...
رد پـــای فـــرعــــون
افســانــهء در پنــاه حقیــقت

افسانه ی در پناه حقیقت
نویسنده: احمد بهارچوپان
ویراستار: آثار الحق حکیمی

برای دانلود این کتاب ارزشمند
بروی پوشه آن اشاره نمائید!

.....

تـاجیــکان در گــذرگــاه تــاریخ

پروفیســور رســـول رهیــن
پروفیســور رســـول رهیــن
مجمــــوعه مقـــالات پیــرامــون
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ

مقـــــاله نخست
خـــاســـتگاه واژه تاجیــــک

مقــــــــاله دوم
تاجیــــکان پـــار دریـــا

مقــــاله ســـوم
تاجیـــکان خُــراســـان باختــری یـا
(افغـــــانســــتان کنـــــونی)

مقـــاله چهــارم
تاجیکــــان باختـــری یـا
(افغــانســـتان کنـــونی)

مقـــاله پنجـــم
ظهــور باغبــان بچـهء تاجیــک تبــار:
(شـــاه حبیب الله کلــــکانی)

مقــــاله ششــم
حکومت خـودکـــامه محمـد نـادر و
قتـل عـام تاجیـکان کـابل وشمالی

مقــــاله هفتـم
قتــل عــام تاجیکـــان، اوزبکـــان و
تـــرکمنهـــای قطغـــن و بدخشـــان

مقــــاله هشــتم
عملــکرد غیــر انســانی
محمــد هاشــم صـــدراعظـــم
در مقــابل
تاجیکـان و هـزاره هــای افغـانسـتان

مقــــاله نهــــــم
وضــع تاجیــکان در دوره دمــوکــراسی
قُـــلابی شـــاه محمـــــود خــان

مقـــــاله دهـــــــم
وضـــع تاجیکـــان در دوره صــــدارت و
جمهـــوریت اســتبدادی محمــدداؤد

مقـــاله یازدهــــم
وضع تاجیکـــان در
جمهـــوری دمو کراتیک
تره کــــــی و حفیــــــــظ الله امیـــن

مقـــاله دوازدهـــم
وضـــع تاجیکـــان در دوره
زمــامــداری ببــرک کــــــارمــل

مقــاله سیزدهـــم
وضــع تاجیکــان در دوره
زمــامــداری داکتــر نجیب


مقـــــاله چهـــاردهــم
وضع تاجیکــان دردوره
زمــداری قلابی حامـد کــرزی

...

...

تاجيکـــان در قـــرن بيســتم

 

متـــن کــامـــل کتـــاب
متـــن کــامـــل کتـــاب
تاجيکــــان در قــــرن بيســـــتم
بـــرای دانلـــود


تـــن کــامـــل کتـــاب

تاجيکــــان در قــــرن بيســـــتم

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

ایســـتگاه خبــری "یکصــــدا"


یکصـــدا
ایســــتگاه خبـــری یکصـــــدا

.

پـــــارســـــی

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 132 مهمان آنلاین

ازهمیـن قـلم درخـــاوران


Notice: Undefined variable: list in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/templates/mini-website-builder/html/pagination.php on line 150 Notice: Undefined variable: html in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/templates/mini-website-builder/html/pagination.php on line 150 Notice: Undefined variable: list in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/templates/mini-website-builder/html/pagination.php on line 151 قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.